برندۀ بازی سربازی

گفتنی‌ها داشتم از آموزشیِ سربازی، از پادگان ۰۱ تهران، از چه و چه؛ اما هیچ نمی‌گویم و می‌گذرم.
از همه‌چیز می‌گذرم، جز یک چیز، و آن، نه تلخی، که شیرینی محض است: آغاز آشنایی با دوستی فکور.
شاید تنها برکت این دوره بود این هم‌نشینی و هم‌صحبتی.
گفتیم و شنیدیم، از نواندیشی و سنت‌گرایی، از سلامت روان و اخلاق‌گرایی، از مرگ‌آگاهی و فقدان‌باوری، از کارآمدی دین و باورمندی یا ناباورمندی به حاکمیت دینی، و... .
پرسیدم و پاسخ شنیدم. آموختم و در دلم نشاندم.
آرامش دیدم و امید چیدم و ادب چشیدم.
حتی اگر دیگر موفق نشوم این اندیشه‌مرد را ببینم، با دلخوشیِ این سی‌وچند روز، تا پایان عمر خواهم زیست.
از دل آن‌همه تلخ‌کامی و خودفریبی، خوش نصیبی بردم!
شکرت خدا.
  • پنجشنبه ۱۸ بهمن ۹۷

مرگ بر تعارف

اینکه بپرند وسط حرف آدم و راست حسینی بگویند «آقا جان، این رو قبلاً گفتی»، خیلی بهتر است از اینکه نگاه‌های ترحم‌آمیزشان را بدوزند بهت و با خودشان فکر کنند که «طفلکی یادش نیست قبلاً گفته».

این را باید به اطرافیانم بگویم. چیست این‌همه تعارف؟

  • سه شنبه ۲۰ آذر ۹۷

هدیه بدهیم، از جنس رشد

این دو، مهم‌ترین گزاره‌هایی است که فردی دیگر در انتقاد از من طرح کرده و باعث شده است در بود و نمودم بازنگری کنم:

۱. به‌جای توجیه نقایص و خطاهایت، سعی کن آن‌ها را بپذیری؛

۲. هرقدر آرزو داری، به همان اندازه تلاش کن، نه کمتر.

از این هدیه‌ها باید به هم بدهیم. این هر دو را یک نفر به من هدیه داد.

  • يكشنبه ۱۸ آذر ۹۷

کامل‌گرایی جان، یقه‌ام را ول کن

به خودم که نگاه می‌کنم، می‌بینم چقدر از کارهایی را که می‌توانستم بکنم، به‌خاطر کامل‌گرایی‌ام، یا نکرده‌ام یا نیمه‌کاره رها کرده‌ام. چه‌بسا اگر فقط کمی فتیله را پایین می‌کشیدم، می‌توانستم از سد تسویف بگذرم و فعال‌تر باشم. بعد با خودم فکر می‌کنم اگر همین حجم از کار را ضرب‌در تعداد تمام کامل‌گراهای عالم کنم، چقدر کارِ نکرده و نیمه‌کاره می‌شود. اگر خبری از این نابسامانی فکری نبود، چقدر کارهای مهم بیشتری انجام می‌شد. البته این سکه دو رو دارد: هم کارهای خوبِ بیشتری ممکن بود انجام شود، و هم کارهای بد بیشتری.

  • سه شنبه ۱۳ آذر ۹۷

کتاب پروازی

به‌توصیۀ یکی از دوستانم، می‌خواهم جزء از کل را بخوانم. به کتابخانه می‌روم و از کتابدار می‌خواهم بگوید کتاب موجود است یا نه. خانم کتابدار قبل از اینکه بگردد، می‌گوید: «آره، داریم. اتفاقاً تازه هم اومده. بذارین بگم کجاست.» بعد نام کتاب را وارد می‌کند و شمارهٔ ثبتش را می‌دهد. می‌روم و هرچه می‌گردم، پیدا نمی‌کنم. برمی‌گردم پیش کتابدار. این بار خودش می‌آید و دنبال کتاب می‌گردد. او هم مثل خودم، پیدا نمی‌کند. می‌گوید: «باید باشه؛ چون امانت نبردنش.» اما خب، نیست.

آخرسر ناامید می‌شود و می‌گوید: «این هم لابد پروازی شده.» می‌پرسم: «پروازی؟» می‌گوید: «آره، کتاب‌هایی که جدید می‌آد، بعضی وقت‌ها بدون اینکه کسی امانت بگیره از کتابخونه خارج می‌شه و بعد از یه مدتی برمی‌گرده. بهش می‌گیم پروازی.»

چه جالب. «استاد پروازی» و «استاندار پروازی» شنیده بودیم؛ اما کتاب پروازی نشنیده بودیم. این هم از کتاب‌خوان‌هایمان. باز دمشان گرم که اگر می‌برند، برمی‌گردانند؛ برنمی‌دارند برای خودشان و میراث‌برهایشان.

  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

از ناامیدان

دلم برای دانش‌آموزهای کلاسم می‌سوزد، برای این نوــ‌جوان‌ها.

هرچه باشد، ده‌یازده سالی از من کم‌سن‌ترند.

حقشان است که امیدوار باشند. حقشان است که چشمشان به آینده باشد.

تقصیری ندارند اگر در کلاس، از هرچه می‌گوییم و می‌شنویم، به کژی و کاستی و تنگنا می‌رسیم.

تقصیری ندارند اگر من خودنگهدار نیستم و نمی‌توانم نگویم.

حق ندارم مأیوسشان کنم، و می‌کنم.

حقشان است که امیدوارانه زیست کنند، و نمی‌کنند.

و سهم من کم نیست در این بدی و بدبینی.

هیچ بعید نیست کسی کورسویی ببیند و پِیَش را بگیرد و به روشنایی برسد.

حق ندارم این جویندگی را بکاهم، و می‌کاهم.

نه دامی‌ست نه زنجیر، همه بسته چراییم

چه بندست و چه زنجیر که برپاست، خدایا

  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

کافریم به آن علی و زهرا

خبرنگار با یکی از مسئولان ساخت‌وساز در عتبات عراق مصاحبه می‌کند.
با هم می‌روند به صحن حضرت زهرا در نجف.
آقای مسئول دستش را می‌گذارد روی یکی از ستون‌ها و می‌گوید: «از این نوع مرمر، مرغوب‌تر، توی کل دنیا پیدا نمی‌شه.» بعد هم انگار بخواهد این فتح‌الفتوح را با جمله‌ای تکمیل کند، می‌گوید: «بالاخره شأن حضرت زهرا باید رعایت می‌شد.»
پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت.
کافریم به آن علی و زهرایی که شأنشان به سنگ‌های مرمر امثال تو وابسته باشد.

  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

آدم زورش می‌آد

گام بلندی برمی‌دارد.

بعد می‌گوید: «حرص بخوری، همینه، حرص نخوری هم همینه.»
بعد می‌گوید: «حرص نخوری، حداقل سالم می‌مونی.»
بعد می‌گوید: «...ولی آدم زورش می‌آد.»

گام کوتاهی برمی‌دارد.

و حرص می‌خورد.

  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

چرا علوم‌انسانی؟

هر سال، در اولین جلسۀ کلاسم، از بچه‌ها می‌پرسم چرا رشتۀ انسانی را انتخاب کرده‌اند. می‌خواهم بدانم چقدر اختیار داشته‌اند در این انتخاب و تا کجا حاضرند از انتخابشان دفاع کنند. پاسخ‌هایشان گاهی مأیوس‌کننده است و گاهی آموزنده: از «ریاضی‌مون خوب نبود» یا «انسانی آسونه» گرفته تا «موضوعات علوم‌انسانی باحال‌تره» و «مملکت پر دکتر و مهندس شده و دیگه نون تو علوم‌انسانیه».

امسال اما در پاسخ به این سؤال، یکی از دانش‌آموزها حرفی زد که مرا به فکر فرو برد: «آقا، چرا علوم‌انسانی نه؟ اصلاً چرا این رو می‌پرسین؟ اگه ما ریاضی یا تجربی بودیم هم می‌پرسیدین؟ نمی‌پرسیدین که.» طوری حرف می‌زد که انگار سؤالم ناراحتش کرده است. اولین بار بود که با چنین پاسخی مواجه می‌شدم و برایم جالب بود. گفتم: «خب ممکنه بعداً بگن هوشتون به ریاضی نمی‌رسیده یا چه می‌دونم، مثلاً پزشکی که باکلاس‌تره، و از این حرف‌ها.» گفت: «کی گفته؟ ینی فهمیدن منطق و فلسفه، کمتر از ریاضی و شیمی فکرکردن و هوش می‌خواد؟ یا مثلاً یه روان‌شناس حرفه‌ای، جایگاهش پایین‌تر از یه دکتره؟» طوری حرف می‌زد که انگار دارد از حیثیتش دفاع می‌کند. 

علوم‌انسانی از این دانش‌آموزها کم دارد. همین‌ها را هم اگر ما معلم‌ها درک نکنیم و راهشان را هموار نکنیم، می‌شوند مثل بقیه. علوم‌انسانی دانش‌آموز خودش را می‌خواهد، دانشجوی خودش را می‌خواهد، استاد و متن خودش را هم می‌خواهد. علوم‌انسانیِ ناچاری، چاره‌ساز نیست.

  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

چه می‌شود واقع‌نگر باشیم؟

یکی از تجربه‌های شیرینم در ویراستاری، ویرایش این کتاب بود. فارغ از نگاه‌های گاه آشکارا لیبرالیستیِ نویسندگان، می‌شود این کتاب را خواند و از نکته‌سنجی پدیدآورانش لذت برد. خواند و فهمید وضع دنیا درمجموع، تکرار می‌کنم، درمجموع، رو به بهبود است. البته که نگاه نویسندگان عمدتاً کمّی است؛ اما با همین نگاه هم می‌شود فهمید که خیلی از منفی‌نگری‌ها هیجانی است و ریشه در واقعیت ندارد.

نویسندگان، کتابشان را این‌طور معرفی می‌کنند:

  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷