فراغتِ اکنون

انگار هر دوره‌ای از زندگی فراغت‌هایی دارد. منظورم فراغتی است «مخصوصِ» آن دوره از زندگی، که بعدها به‌تدریج یا دفعتاً از بین می‌رود. برای هر دوره از زندگی‌ام، مثال‌ها و مصداق‌هایی دارم از این فراغت. در دورۀ فعلی زندگی‌ام هم حتی چنین فراغتی را می‌توانم بیابم. ازدست‌رفتن این فراغت‌ها گاه بار بزرگی می‌شود از اندوه، و روی خاطرم سنگینی می‌کند.

  • پنجشنبه ۱ آبان ۹۹

پس آواز زنان عورت نیست

دو کنیزک در خانۀ عایشه سرود می‌گفتند و بی‌شک رسول آواز ایشان می‌شنید. پس آواز زنان عورت نیست، چون روی کودکان؛ ولیکن نگریستن در کودکان به‌شهوت، جایی که بیم فتنه باشد، حرام است، و آواز زنان هم چنین باشد، و این به احوال بگردد؛ کس باشد که بر خویشتن ایمن بوَد، و کس باشد که ترسد.

کیمیای سعادت، امام‌محمد غزالی

  • دوشنبه ۲۸ مهر ۹۹

مگر نگفتم نیا؟

پدرش گفته بود نیاید ایران، بماند افغانستان پیش مادرش و خواهرها و برادرهایش. گوش نکرده بود. خیال کرده بود بزرگ شده. با خودش گفته بود می‌روم ایران، کمک بابا. با مصیبت آمده بود. پانزده روز طول کشیده بود تا برسد. می‌گفت هر روز یک بطری آب‌معدنی بزرگ بهشان می‌داده‌اند با یک نان بربری، پشت کامیون، چپیده در هم. رسیده بود خلاصه با مکافات.

مدتی که ماند، برخورد هم‌سالانش در ایران باعث شد حسابی توی ذوقش بخورد. عصرها که می‌خواست با بچه‌های کوچه هم‌بازی شود، دستش می‌انداختند و راهش نمی‌دادند، آن‌قدر که چند باری بغض‌کرده دیدمش، و یک بار هم گلاویز با یکی‌دو تا از همان بچه‌ها. عاقبت تاب نیاورده بود و به پدرش گفته بود می‌خواهد برگردد افغانستان، پیش مادرش. هوای خواهرها و برادرهایش را کرده بود، هوای مزرعه‌شان و بوی خوشه‌های گندم را. 

اما پدرش با شنیدن حرف‌هایش از کوره دررفته و درآمده بود که «مگه نگفتم نیا؟ گفتم یا نگفتم؟» و پاسخ شنیده بود که «غلط کردم، می‌خوام برگردم». اما «غلط کردم» را پدر نمی‌فهمید. گرفتش زیر باد کتک. آن‌قدر زد و زد و زد که خسته شد. با چه زد؟ با سیخ! سیاهش کرد طفل معصوم را. بعد،‌سیخ‌های کج‌وکوله را به‌خیال خودش صاف کرده بود و گذاشته بود سر پله.

سیخ‌ها

  • جمعه ۲۵ مهر ۹۹

بر فراز تقلاهای حاد تهیدستان

دِیزی سرما خورده بود و همین باعث می‌شد صدایش زنگ‌دارتر و سحرانگیزتر از همیشه بشود، و گتسبی با تمام وجود دریافت جوانی و رمزورازی را که ثروت حبس و حفظش می‌کرد، تروتازگی لباس‌های متعدد را و خودِ دیزی را که مانند نقره برق می‌زد و مغرور بود و امن‌وامان بر فراز تقلاهای حاد تهیدستان.

 

از کتاب گتسبی بزرگ، اسکات فیتزجرالد (رضا رضایی)

  • سه شنبه ۲۲ مهر ۹۹

از راه‌های آدم‌شناسی

هرکس راه یا راه‌هایی دارد برای شناختن آدم‌های دوروبرش. راه این یکی تازگی داشت برایم. می‌گفت نگاه می‌کند ببیند طرف چقدر حاضر است به‌خاطر او حرف نزند. هرقدر دم برنیاورْد، همان‌قدر به درد می‌خورَد. راست می‌گفت. گاهی راه همین است.

  • شنبه ۱۹ مهر ۹۹

از مسکرات بی‌نیاز نخواهیم بود

عادت زیان‌آور و خانمان‌سوز شرب‌خمر به‌وسیلۀ وضع قانون و دخالت حکومت از میان نخواهد رفت. [...] هرگاه از این عادت به‌زور جلوگیری شود، سموم خطرناک‌تری جای آن را خواهد گرفت. اجتماعی که اختلاف طبقاتی شدید بر آن حکومت بکند و یک طبقۀ آن در عیش و کامرانی مفرط و طبقۀ دیگرش در محرومیت و ناکامی شدید به سر برند، ناچار گرفتار مسکرات خواهند بود؛ زیرا طبقۀ اول دراثر کامرانیِ بی‌حدوحساب احساساتشان خاموش و محتاج به تحریک می‌شود، و طبقۀ دوم برای تسکین آلام و ناکامی‌ها محتاج به بیخودی و فرار از واقع زندگی هستند و هیچ‌کدام از مسکرات بی‌نیاز نخواهند بود.

 

از کتاب گناهان کبیره، سیدعبدالحسین دستغیب


فیه تأمل
یکم. به‌گواه وبگاه کتابخانۀ ملی، این کتاب را مرحوم دستغیب در دوران حکومت سابق نوشته است. چنان‌که مشهود است، در لابه‌لای کتابی سراسر مذهبی، به‌مناسبت، تیر انتقاد را رو به زمامداران امور نشانه رفته و آنان و عملکردشان را اگرچه غیرمستقیم به نقد کشیده است.

دوم. عنوان «مسکرات» را شاید بتوان در این زمانه گسترش هم داد. ما مردمِ نالان از نابرابریْ امروزه به چه سکرآورهایی پناه می‌بریم؟ و دیگر اینکه، تا کِی از این مسکرات بی‌نیاز نخواهیم بود؟

  • چهارشنبه ۱۶ مهر ۹۹

خواستنی‌تر از خواستن

می‌گویند باید بخواهی تا بشود. اما به‌گمانم نخواستن مهم‌تر است از خواستن. انگار وقتی نمی‌خواهی، خواهی نخواهی، هوش و حواست بیشتر به‌جاست، یعنی اینجاتر است.

اما وقتی می‌خواهی، از «حال» می‌روی، یا به گذشته، یا به آینده.

نخواستن از خواستن هم خواستنی‌تر است، و به خاستن نزدیک‌تر.

  • يكشنبه ۱۳ مهر ۹۹

دار به دوش

در این کشاکش‌ها شاعری از سلالۀ شورشگران و از اردوگاه مستضعفان تاریخ چون دعبل خزاعی چهرۀ زیستن پرتلاشی را چنین در جمله‌ای بیان کرده است:

انا أحمل خشبتي علی کتفي منذ اربعین سنة ولست أجد احدا یصلبني علیها؛

چهل سال است که چوبۀ دارم را بر دوش می‌کشم و کس نمی‌یابم که مرا سر آن به دار آویزد.

 

از کتاب ادبیات انقلاب در شیعه، صادق آیینه‌وند

  • پنجشنبه ۱۰ مهر ۹۹

ضیاخان

ضیاخان باذوق بود.  زبدۀ دیوان خواجه حافظ به‌انتخاب «دانشمند فقید، مرحوم ذکاءالملک فروغی» و به‌خط زرین‌خط را از کتابخانۀ سروش تبریز «ابتیاع» کرده بود به‌قول خودش. «هو الحافظ»ی اولش نوشته بود و مکرر از رویش می‌خواند. خودش هم گاهی شعری می‌گفت (مثل شعری که بنابه وصیتش دادیم روی سنگ قبرش بکَنند، با این مطلع: در مُلک تو آمدیم بی چون‌وچرا/وز مُلک تو می‌رویم بی برگ‌ونوا...)، گاهی هم خطکی می‌نوشت، هرچند نه به‌قاعده و بی‌اشکال. مصدقچیِ حسابی و حقی هم بود. تا روز آخر،‌ آن عکسی که درش مصدق را مردم روی دست گرفته‌اند جلوی چشمش در کتابخانه بود.

مرحوم مصدق

عکس دیگری هم از مصدق داشت که داده  بود قابش کرده بودند و گذاشته بود روی طاقچۀ مهمان‌خانه، طبقۀ بالا.

چند وقت پیش خطاط محترمی که نوشته‌های ضیاخان را سپرده بودیم دستش وارسی کند، رباعی بانمکی بینشان پیدا کرد و برایمان فرستاد. ظاهراً پیرمردی در وصف آغامحمدخان و در حضور خودش خوانده بوده این شعر را.

نه عقل تو را که وصف عالی‌ت کنم
نه فهم تو را که حرف حالی‌ت کنم

نه ریش تو را که ریشخندت سازم
نه [...] تو را که [...]‌مالی‌ت کنم

خدا شاعر و خطاط را بیامرزد.

  • دوشنبه ۷ مهر ۹۹

هیچ‌کس اجرا نمی‌کند

نظریه‌پردازان نیز شبیه احزاب سیاسی هستند: وقتی به قدرت می‌رسند، برنامه‌های اعلام‌شدۀ پیشین خود را اجرا نمی‌کنند.

 

از کتاب درآمدی بر جامعه‌شناسی ادبیات، مجموعه‌ای از مؤلفان (ترجمۀ محمد پوینده)

  • جمعه ۴ مهر ۹۹
دسته‌بندی