کافریم به آن علی و زهرا

خبرنگار با یکی از مسئولان ساخت‌وساز در عتبات عراق مصاحبه می‌کند.
با هم می‌روند به صحن حضرت زهرا در نجف.
آقای مسئول دستش را می‌گذارد روی یکی از ستون‌ها و می‌گوید: «از این نوع مرمر، مرغوب‌تر، توی کل دنیا پیدا نمی‌شه.» بعد هم انگار بخواهد این فتح‌الفتوح را با جمله‌ای تکمیل کند، می‌گوید: «بالاخره شأن حضرت زهرا باید رعایت می‌شد.»
پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت.
کافریم به آن علی و زهرایی که شأنشان به سنگ‌های مرمر امثال تو وابسته باشد.

  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

آدم زورش می‌آد

گام بلندی برمی‌دارد.

بعد می‌گوید: «حرص بخوری، همینه، حرص نخوری هم همینه.»
بعد می‌گوید: «حرص نخوری، حداقل سالم می‌مونی.»
بعد می‌گوید: «...ولی آدم زورش می‌آد.»

گام کوتاهی برمی‌دارد.

و حرص می‌خورد.

  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

چرا علوم‌انسانی؟

هر سال، در اولین جلسۀ کلاسم، از بچه‌ها می‌پرسم چرا رشتۀ انسانی را انتخاب کرده‌اند. می‌خواهم بدانم چقدر اختیار داشته‌اند در این انتخاب و تا کجا حاضرند از انتخابشان دفاع کنند. پاسخ‌هایشان گاهی مأیوس‌کننده است و گاهی آموزنده: از «ریاضی‌مون خوب نبود» یا «انسانی آسونه» گرفته تا «موضوعات علوم‌انسانی باحال‌تره» و «مملکت پر دکتر و مهندس شده و دیگه نون تو علوم‌انسانیه».

امسال اما در پاسخ به این سؤال، یکی از دانش‌آموزها حرفی زد که مرا به فکر فرو برد: «آقا، چرا علوم‌انسانی نه؟ اصلاً چرا این رو می‌پرسین؟ اگه ما ریاضی یا تجربی بودیم هم می‌پرسیدین؟ نمی‌پرسیدین که.» طوری حرف می‌زد که انگار سؤالم ناراحتش کرده است. اولین بار بود که با چنین پاسخی مواجه می‌شدم و برایم جالب بود. گفتم: «خب ممکنه بعداً بگن هوشتون به ریاضی نمی‌رسیده یا چه می‌دونم، مثلاً پزشکی که باکلاس‌تره، و از این حرف‌ها.» گفت: «کی گفته؟ ینی فهمیدن منطق و فلسفه، کمتر از ریاضی و شیمی فکرکردن و هوش می‌خواد؟ یا مثلاً یه روان‌شناس حرفه‌ای، جایگاهش پایین‌تر از یه دکتره؟» طوری حرف می‌زد که انگار دارد از حیثیتش دفاع می‌کند. 

علوم‌انسانی از این دانش‌آموزها کم دارد. همین‌ها را هم اگر ما معلم‌ها درک نکنیم و راهشان را هموار نکنیم، می‌شوند مثل بقیه. علوم‌انسانی دانش‌آموز خودش را می‌خواهد، دانشجوی خودش را می‌خواهد، استاد و متن خودش را هم می‌خواهد. علوم‌انسانیِ ناچاری، چاره‌ساز نیست.

  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

چه می‌شود واقع‌نگر باشیم؟

یکی از تجربه‌های شیرینم در ویراستاری، ویرایش این کتاب بود. فارغ از نگاه‌های گاه آشکارا لیبرالیستیِ نویسندگان، می‌شود این کتاب را خواند و از نکته‌سنجی پدیدآورانش لذت برد. خواند و فهمید وضع دنیا درمجموع، تکرار می‌کنم، درمجموع، رو به بهبود است. البته که نگاه نویسندگان عمدتاً کمّی است؛ اما با همین نگاه هم می‌شود فهمید که خیلی از منفی‌نگری‌ها هیجانی است و ریشه در واقعیت ندارد.

نویسندگان، کتابشان را این‌طور معرفی می‌کنند:

  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

این وسوسۀ دیرپا

فکر می‌کنم اگر روزی بتوانم بر سرسخت‌ترین وسوسه‌ها هم غلبه کنم، آخرینشان این است: وسوسۀ انجام هم‌زمان دو یا چند کار. بس که یادمان داده‌اند باید یک گام جلوتر از زمان باشیم، در طول انجام هر کار، مشغول زمینه‌چینی برای کار(های) بعدیم. نتیجه می‌شود اینکه مرتب کار«ها»یی برای انجام داریم و چون می‌ترسیم زمان کم بیاوریم، تلاش می‌کنیم با هم انجامشان بدهیم.

انجام درست کار برای من، مستلزم «حضور» است؛ یعنی اگر در کاری حاضر نباشم، آن کار را انجام‌شده نمی‌دانم؛ شاید طی‌شده یا تمام‌شده بدانم، اما انجام‌شده، نه. مشغول‌شدن به چند کار‌، آن‌هم به‌صورت هم‌زمان، جلوِ حضور را می‌گیرد و نمی‌گذارد کارها انجام شوند. بنابراین معتقدم خیلی کم کار انجام می‌دهم. بودن اگر نباشد، انجامی هم در کار نیست.

  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

تئوریزه‌کردن احمقانۀ فرافکنی

گاه افسوس می‌خورم که این چه اباطیلی است که باید به‌اسم کتاب جامعه‌شناسی به خورد بچه‌های دبیرستان بدهم. کتاب آموزش‌وپرورش دست‌کم در بعضی قسمت‌ها، منبع نابی است برای بازتولید جهل مرکب. تنها چیزی که امیدبخش است، رویکرد عالمانۀ مدرسه است که دست معلم را برای کاستن از نقش کتاب در کلاس، باز گذاشته است. این شما و این هم بخشی از کتاب جامعه‌شناسی سال یازدهم انسانی. شما را به‌خدا، احمقانه‌تر از این هم می‌شود فرافکنی را تئوریزه کرد و نسلی را بی‌مسئولیت بار آورد؟

  • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

مسکّن که نه، مخدر

جناب مصطفای ملکیان می‌گوید: «من ذاتاً روحیۀ مریدشدن ندارم. پدرم از بچگی برای اینکه من و برادرم را از این روحیه دور نگه دارند، می‌گفتند من وقتی یک روحانی خیلی نورانی می‌بینم، اول نتیجه‌گیری[ای] که می‌کنم، این است که این روحانی الان از حمام آمده بیرون! نتیجه‌گیری دیگری نمی‌کنم.» (+)
همین است دیگر. وقتی رنگ تقدس به کسی/چیزی می‌زنیم که نباید بزنیم، نتیجه‌اش می‌شود اینکه دیگر یارای نقدکردنش را نداریم. یارای نصیحت‌کردنش، یعنی خیرخواهی برای او را هم نداریم. دیگر خیرش را نمی‌خواهیم؛ اگرنه کم‌وکاستی‌هایش را گوشزد می‌کردیم.

  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

خب بگذار بگیرد

کار، کار آلمان است.

خب بگذار بگیرد.

چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن؟

برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم، چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه.

خر همان خر است؛ فقط پالانش عوض می‌شود.

من ایرانی‌ام. دلم برای مملکتم می‌سوزد.

اما ببین چه وضعی شده که آدم می‌گوید بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.


سمفونی مردگان، عباس معروفی
  • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷

خاطره‌های معطر

هنوز بوی عطر معلم دوم دبستانم را به‌خاطر دارم. اگر کسی همان ادکلن را زده باشد، فوراً می‌فهمم.

عطری که در سال‌های دبیرستان می‌زدم، هنوز از یادم نرفته است. درواقع ادکلن یکی از معلم‌ها بود که نامش را پرسیدم و تا سه‌چهار سال، شدم مشتری‌اش.

عطر موقع خواستگاری و این اواخر، عطری که در سفر زدم هم به‌یادم مانده است.

قدرت خاطره‌سازی عطر برایم به‌حدی است که فکر می‌کنم راه ماندگارکردن بعضی خاطرات در ذهنم، همین است که آن را با بوی عطری جفت‌وجور کنم.

کمی در اینترنت گشتم و این مطلب را پیدا کردم. همین نکته را تشریح کرده است.

  • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

گرانی امان می‌بُرد ارباب

ارباب سرت سلامت؛ اما عن‌قریب باز از این‌سو و آن‌سوی مملکت خبر می‌آید: فلان خانه بر اثر انفجار بنزین‌هایی که سکنه از ترس گرانی ذخیره کرده بودند، سوخت و خاکستر شد. می‌شود عین شب سهمیه‌بندی. یادت هست جماعت چه صفی کشیده بودند پشت پمپ بنزین‌ها؟ چرا؟ چرا ندارد قربان قدت. همین چند روز پیش یکی از همین نامسئولان در تلویزیون درآمد که خبر گرانی بنزین صحت ندارد و تکذیب می‌شود. خودت هم که می‌دانی، چیزی که تکذیب شود در این خراب‌آباد، به هفته نمی‌شود که تصدیق می‌شود؛ آن‌هم چه تصدیقی!

مادر زوجه می‌گفت آن وقت‌ها چون بنزین شده بود خدا تومان، از چهارراه پارک‌وی (بله ارباب، مستحضرید که آن وقت‌ها خبری از پل نبود) خلاص می‌کرده و یکراست تا خود توحید می‌رفته، بلکه کمتر بسوزاند آن لامسب را. این‌ها همین را می‌خواهند ارباب. ما هم که رمه‌ایم. باید بخواهیم.

  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷