مسکّن که نه، مخدر

جناب مصطفای ملکیان می‌گوید: «من ذاتاً روحیۀ مریدشدن ندارم. پدرم از بچگی برای اینکه من و برادرم را از این روحیه دور نگه دارند، می‌گفتند من وقتی یک روحانی خیلی نورانی می‌بینم، اول نتیجه‌گیری[ای] که می‌کنم، این است که این روحانی الان از حمام آمده بیرون! نتیجه‌گیری دیگری نمی‌کنم.» (+)
همین است دیگر. وقتی رنگ تقدس به کسی/چیزی می‌زنیم که نباید بزنیم، نتیجه‌اش می‌شود اینکه دیگر یارای نقدکردنش را نداریم. یارای نصیحت‌کردنش، یعنی خیرخواهی برای او را هم نداریم. دیگر خیرش را نمی‌خواهیم؛ اگرنه کم‌وکاستی‌هایش را گوشزد می‌کردیم.

  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

خب بگذار بگیرد

کار، کار آلمان است.

خب بگذار بگیرد.

چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن؟

برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم، چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه.

خر همان خر است؛ فقط پالانش عوض می‌شود.

من ایرانی‌ام. دلم برای مملکتم می‌سوزد.

اما ببین چه وضعی شده که آدم می‌گوید بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.


سمفونی مردگان، عباس معروفی
  • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷

خاطره‌های معطر

هنوز بوی عطر معلم دوم دبستانم را به‌خاطر دارم. اگر کسی همان ادکلن را زده باشد، فوراً می‌فهمم.

عطری که در سال‌های دبیرستان می‌زدم، هنوز از یادم نرفته است. درواقع ادکلن یکی از معلم‌ها بود که نامش را پرسیدم و تا سه‌چهار سال، شدم مشتری‌اش.

عطر موقع خواستگاری و این اواخر، عطری که در سفر زدم هم به‌یادم مانده است.

قدرت خاطره‌سازی عطر برایم به‌حدی است که فکر می‌کنم راه ماندگارکردن بعضی خاطرات در ذهنم، همین است که آن را با بوی عطری جفت‌وجور کنم.

کمی در اینترنت گشتم و این مطلب را پیدا کردم. همین نکته را تشریح کرده است.

  • جمعه ۱۲ مرداد ۹۷

گرانی امان می‌بُرد ارباب

ارباب سرت سلامت؛ اما عن‌قریب باز از این‌سو و آن‌سوی مملکت خبر می‌آید: فلان خانه بر اثر انفجار بنزین‌هایی که سکنه از ترس گرانی ذخیره کرده بودند، سوخت و خاکستر شد. می‌شود عین شب سهمیه‌بندی. یادت هست جماعت چه صفی کشیده بودند پشت پمپ بنزین‌ها؟ چرا؟ چرا ندارد قربان قدت. همین چند روز پیش یکی از همین نامسئولان در تلویزیون درآمد که خبر گرانی بنزین صحت ندارد و تکذیب می‌شود. خودت هم که می‌دانی، چیزی که تکذیب شود در این خراب‌آباد، به هفته نمی‌شود که تصدیق می‌شود؛ آن‌هم چه تصدیقی!

مادر زوجه می‌گفت آن وقت‌ها چون بنزین شده بود خدا تومان، از چهارراه پارک‌وی (بله ارباب، مستحضرید که آن وقت‌ها خبری از پل نبود) خلاص می‌کرده و یکراست تا خود توحید می‌رفته، بلکه کمتر بسوزاند آن لامسب را. این‌ها همین را می‌خواهند ارباب. ما هم که رمه‌ایم. باید بخواهیم.

  • چهارشنبه ۱۰ مرداد ۹۷

بوق نزن لاکردار (۲)

بوق را برای این گذاشته‌اند که اگر دیدی کسی حواسش نیست، هشداری بدهی.

پس برای سلام و خداحافظی بوق نزن.

برای احوال‌پرسی بوق نزن.

برای اعتراض بوق نزن.

برای راه‌دادن و راه‌گرفتن بوق نزن.

برای مسافرزدن بوق نزن.

برای اینکه در را برایت باز کنند، بوق نزن.

برای اینکه همه بفهمند عروس می‌بری، بوق نزن.

برای پیروزی تیم ملی‌ات هم بوق نزن.

  • دوشنبه ۸ مرداد ۹۷

روش تو روش صدویکم است

دربارۀ کتاب چگونه می‌نویسم؛ ۱۰۰ روش از ۱۰۰ نویسندۀ معاصر

در این کتاب، صد نویسنده می‌گویند که هر روز چگونه شروع به نوشتن می‌کنند. در میان آن‌ها دو نفر وجود ندارد که شیوۀ کارشان مشابه هم باشد. هریک از آن‌ها به‌شیوۀ خودش کار می‌کند. حرف تمام آن‌ها درمورد نوشتن است؛ اما شیوۀ هریک از آن‌ها خاص خودش است. هرکدام به‌مرور، روش کار مناسب خود را پیدا کرده است.

بخشی از معرفی پشت جلد

  • سه شنبه ۲ مرداد ۹۷

آدم آدم است

از این به‌بعد، وقتی بعد از مدتی کسی را ببینم که باورهایش تغییر زیادی کرده است، به این فکر می‌کنم که چه مسیر پرپیچ‌وخمی پشت سر گذاشته است. به این فکر نمی‌کنم که شب خوابیده و صبح که بلند شده، انسان دیگری بوده است.

به این فکر می‌کنم که چه نگرانی‌هایی از سر گذرانده و لابد چه سخت توانسته است از پس آن‌ها بربیاید. به این فکر نمی‌کنم که خوشی زیر دلش زده و به‌خاطر اوضاع زمانه است که این‌همه «رنگ» عوض کرده است.

به این فکر می‌کنم که چقدر با خودش و احتمالاً دیگران سروکله زده و خسته شده است. به این فکر نمی‌کنم که خواسته است خودش را در آغوش باز جماعتی جا کند یا اسم‌ورسمی به‌هم بزند یا از زدن ساز مخالف نصیبی ببرد.

  • جمعه ۲۹ تیر ۹۷

مرا گوشه‌ای بس بود زین جهان

چون کسی زاویه گرفت، باید که نیت کند که از این عزلت، شر خود از مردمان بازدارد و طلب سلامت کند از شر مردمان... و باید که هیچ بی‌کار نباشد... و مردمان به خویشتن راه ندهد و از اخبار و اراجیف شهر نپرسد، که هرچیز که بشنود، چون تخمی باشد که در سینه افتد و در میان خلوت سر از سینه برزند... و اخبار مردمان تخم حدیث نفس بُود.

کیمیای سعادت، «آداب عزلت». 

  • پنجشنبه ۲۸ تیر ۹۷

از پس خودت بربیا

نوبه‌نو می‌شوی، هر لحظه.

هر دم، این تو نیست و تو این نیستی.

پس با من‌های متکثر طرفی. 

پسِ این من‌ها، من واحدی است: من در لحظه.

«من در لحظه» می‌تواند روی دوش من‌های قبلی بنشیند

یا دست‌کم یک سروگردن بلندتر باشد.

به رقابت خودت می‌روی.

  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷

ثباتِ بی‌ثباتی

بد دردی است این «بی‌ثباتی»، ارباب. دردی است که هر سوءاستفاده‌ای مقابلش هیچ است. گنده نمی‌گویم سر جدت. همین یک قلم را جواب بده تا روشنت کنم: زشت باوفا بهتر است یا زیبای بی‌وفا؟ ملتفتی؟ حکایت، همین است. برنده‌ها همیشه برده‌اند: از مال مردم تا آبروی دین، همه را یکجا، آب خنکی هم رویش. آخرت کجا بود؟ اما بازنده‌تر از این‌ها هم مگر داریم؟ نداریم ارباب سر جدت. این‌ها بد می‌بازند. این خط، این هم شیر، نه، نشان. حواس نمی‌گذارند که.

می‌گفتم ارباب، بی‌ثباتی است که کمر خلق‌الله را شکسته. آب نمی‌توانی بخوری. بخوری هم خوش از گلویت نمی‌رود پایین. چرا؟ چون وسط جرعۀ اول و دوم، یَک قانونی تصویب می‌کنند که چهار چرخت هوا می‌شود. یا مثلاً یکهو همه‌چیز سه‌سوته سه برابر می‌شود. مملکت آنچنان سریع زیروزبر می‌شود که تا به خودت بیایی، می‌بینی تشتکتت پریده ارباب. طفلکی احمد را یادت هست؟ داشت پول جمع می‌کرد یکی از همین لگن‌ها بگیرد و بنشیند پشتش به مسافرکشی. مادرمرده دیگر باید برود سراغ موتور. همین هم دیر بجنبد از کفَش رفته. می‌گویی نه؟ نگاه کن.

  • جمعه ۲۲ تیر ۹۷