وقتی نادرخان کوتاه نمی‌آید

«سوای همه‌ی کارهایی که انجامِ آن‌ها را بر عهده گرفته‌ییم، سری هم به یک اَثَرگاه می‌زنیم.»
«موزه. همه می‌گویند موزه.»
«من نمی‌گویم. اَثَرگاه. هم فارسی هم با معنی. من از واژه‌های بیگانه بیزارم؛ آن واژه‌هایی که در عصر استعمار به ما تحمیل شده است مثل جای پای اجنبی‌ست روی فرهنگِ ملی ما. جای پای گِلی، کثیف و متعفن به‌دلیل آلودگی، روی یک پیراهن کاملاً سفیدِ معطر. چندشم می‌شود. یاد آن جاهلی می‌افتم که گفت زبان فارسی ظرفیت ندارد، و به همین دلیل هم می‌خواست به میهنش خیانت کند.»

یک عاشقانهٔ آرام، نادر ابراهیمی (با حفظ رسم‌الخط نویسنده)

  • جمعه ۱۳ فروردين ۰۰

دایرۀ بدیهیات

برای گفت‌وگوی بهتر با افراد بیشتر، چاره‌ای نداریم جز اینکه دایرۀ بدیهیاتمان را به محدودترین شکل ممکن درآوریم. هرچه امور بیشتری را بدیهی بینگاریم، بیشتر امکان گفت‌وگو را از خودمان سلب کرده‌ایم. لازمۀ عنایت به این موضوع این است که خودآگاهی‌مان را تقویت کنیم و بر سر راه افکارمان صافی بگذاریم.
این کار مستلزم صرف انرژی ذهنی و روانی بسیاری است و همین باعث می‌شود عموم افراد از آن سر بازبزنند. اما شاید مقدمۀ تمام گفت‌وگوهای سالم و نتیجه‌بخش همین باشد. تا وقتی روی بدیهی‌بودن امری پافشاری می‌کنیم، حاضر نیستیم درباره‌اش گفت‌وگو کنیم. اگر هم تن به گفت‌وگو بدهیم، درواقع بیشتر در پی غلبه بر طرف مقابلیم و می‌خواهیم حرفمان را به کرسی بنشانیم. گفت‌وگویی هم که نتیجه‌اش از قبل معلوم باشد بهتر است اصلاً انجام نگیرد.

  • سه شنبه ۱۰ فروردين ۰۰

داستان در داستان

گفتم: «خدا عقلت بدهد»؛
گفت: «چرا نفرین در حقم می‌کنی؟»

دارالمجانین، سیدمحمدعلی جمال‌زاده


این نهایتِ ایجاز جمال‌زاده است، البته در اثری که کم اطناب ندارد، اثری با پیرنگی پرکشش: دارالمجانین. چیزی که بیش از همه مرا مجذوب این نوشته کرد نه مقدمه‌چینیِ سؤال‌برانگیز و تودرتوسازی روایت اصلی با روایتی دیگر بود و نه شخصیت‌پردازیِ پرقوت و نمایندگی هر شخصیت از قشری خاص، و نه حتی پیش‌بینی خودکشی هدایت.
تمام چیزی که مرا به این اثر گره زد این بود که بعد از خواندن کتاب، داستان تازه در ذهنم آغاز شد.

بریده‌ای از این کتاب

  • شنبه ۷ فروردين ۰۰

به راه بادیه رفتن

به‌نقل از بزرگی می‌گفت: «جوانان این دوره با یک دست، علف را می‌دهند به گوسفند، با دست دیگرشان دنبه‌اش را بالا و پایین می‌کنند که ببینند سنگین شد یا نه» و این راست است: همین‌قدر کم‌صبریم؛ اگر نه همه، بیشترمان. دار دار تدریج است، و کمتر دری یکبارگی‌ باز می‌شود.
آدم عاقل روی هوا معامله نمی‌کند. حیفِ نقدِ عمر است که کسی بدهد بالای پرنده‌ای نشسته بر بالای درخت. پس باطل نمی‌توان و نباید نشست. خوشا راه بادیه. 

  • چهارشنبه ۴ فروردين ۰۰
از دوروبر