۷ مطلب با موضوع «گویه» ثبت شده است

فراغتِ اکنون

انگار هر دوره‌ای از زندگی فراغت‌هایی دارد. منظورم فراغتی است «مخصوصِ» آن دوره از زندگی، که بعدها به‌تدریج یا دفعتاً از بین می‌رود. برای هر دوره از زندگی‌ام، مثال‌ها و مصداق‌هایی دارم از این فراغت. در دورۀ فعلی زندگی‌ام هم حتی چنین فراغتی را می‌توانم بیابم. ازدست‌رفتن این فراغت‌ها گاه بار بزرگی می‌شود از اندوه، و روی خاطرم سنگینی می‌کند.

  • پنجشنبه ۱ آبان ۹۹

مگر نگفتم نیا؟

پدرش گفته بود نیاید ایران، بماند افغانستان پیش مادرش و خواهرها و برادرهایش. گوش نکرده بود. خیال کرده بود بزرگ شده. با خودش گفته بود می‌روم ایران، کمک بابا. با مصیبت آمده بود. پانزده روز طول کشیده بود تا برسد. می‌گفت هر روز یک بطری آب‌معدنی بزرگ بهشان می‌داده‌اند با یک نان بربری، پشت کامیون، چپیده در هم. رسیده بود خلاصه با مکافات.

مدتی که ماند، برخورد هم‌سالانش در ایران باعث شد حسابی توی ذوقش بخورد. عصرها که می‌خواست با بچه‌های کوچه هم‌بازی شود، دستش می‌انداختند و راهش نمی‌دادند، آن‌قدر که چند باری بغض‌کرده دیدمش، و یک بار هم گلاویز با یکی‌دو تا از همان بچه‌ها. عاقبت تاب نیاورده بود و به پدرش گفته بود می‌خواهد برگردد افغانستان، پیش مادرش. هوای خواهرها و برادرهایش را کرده بود، هوای مزرعه‌شان و بوی خوشه‌های گندم را. 

اما پدرش با شنیدن حرف‌هایش از کوره دررفته و درآمده بود که «مگه نگفتم نیا؟ گفتم یا نگفتم؟» و پاسخ شنیده بود که «غلط کردم، می‌خوام برگردم». اما «غلط کردم» را پدر نمی‌فهمید. گرفتش زیر باد کتک. آن‌قدر زد و زد و زد که خسته شد. با چه زد؟ با سیخ! سیاهش کرد طفل معصوم را. بعد،‌سیخ‌های کج‌وکوله را به‌خیال خودش صاف کرده بود و گذاشته بود سر پله.

سیخ‌ها

  • جمعه ۲۵ مهر ۹۹

از راه‌های آدم‌شناسی

هرکس راه یا راه‌هایی دارد برای شناختن آدم‌های دوروبرش. راه این یکی تازگی داشت برایم. می‌گفت نگاه می‌کند ببیند طرف چقدر حاضر است به‌خاطر او حرف نزند. هرقدر دم برنیاورْد، همان‌قدر به درد می‌خورَد. راست می‌گفت. گاهی راه همین است.

  • شنبه ۱۹ مهر ۹۹

خواستنی‌تر از خواستن

می‌گویند باید بخواهی تا بشود. اما به‌گمانم نخواستن مهم‌تر است از خواستن. انگار وقتی نمی‌خواهی، خواهی نخواهی، هوش و حواست بیشتر به‌جاست، یعنی اینجاتر است.

اما وقتی می‌خواهی، از «حال» می‌روی، یا به گذشته، یا به آینده.

نخواستن از خواستن هم خواستنی‌تر است، و به خاستن نزدیک‌تر.

  • يكشنبه ۱۳ مهر ۹۹

ضیاخان

ضیاخان باذوق بود.  زبدۀ دیوان خواجه حافظ به‌انتخاب «دانشمند فقید، مرحوم ذکاءالملک فروغی» و به‌خط زرین‌خط را از کتابخانۀ سروش تبریز «ابتیاع» کرده بود به‌قول خودش. «هو الحافظ»ی اولش نوشته بود و مکرر از رویش می‌خواند. خودش هم گاهی شعری می‌گفت (مثل شعری که بنابه وصیتش دادیم روی سنگ قبرش بکَنند، با این مطلع: در مُلک تو آمدیم بی چون‌وچرا/وز مُلک تو می‌رویم بی برگ‌ونوا...)، گاهی هم خطکی می‌نوشت، هرچند نه به‌قاعده و بی‌اشکال. مصدقچیِ حسابی و حقی هم بود. تا روز آخر،‌ آن عکسی که درش مصدق را مردم روی دست گرفته‌اند جلوی چشمش در کتابخانه بود.

مرحوم مصدق

عکس دیگری هم از مصدق داشت که داده  بود قابش کرده بودند و گذاشته بود روی طاقچۀ مهمان‌خانه، طبقۀ بالا.

چند وقت پیش خطاط محترمی که نوشته‌های ضیاخان را سپرده بودیم دستش وارسی کند، رباعی بانمکی بینشان پیدا کرد و برایمان فرستاد. ظاهراً پیرمردی در وصف آغامحمدخان و در حضور خودش خوانده بوده این شعر را.

نه عقل تو را که وصف عالی‌ت کنم
نه فهم تو را که حرف حالی‌ت کنم

نه ریش تو را که ریشخندت سازم
نه [...] تو را که [...]‌مالی‌ت کنم

خدا شاعر و خطاط را بیامرزد.

  • دوشنبه ۷ مهر ۹۹

کجایش خدمت بود؟

می‌گویند نباید حرفی زد که بوی انکار بدهد. انکارِ چه؟ فضایل پیشوایان دین.

اما چه کسی گفته که انکار فضایل خطرناک‌تر است از فضیلت‌تراشی؟ مگر فضیلت‌های دروغینی که سال‌ها کسانی به خورد ما مردم دادند، عاقبت مایۀ وهن نشد؟ مگر عده‌ای را به تکاپو نینداخت برای خرافه‌زدایی؟ همین فضیلت‌تراشی‌ها بود که کار را به جایی رساند که تأسی* لغو شد. کاری کردند ما مردم پیشوایانی را که برای ما به زمین آمده بودند با دست خود به آسمان‌ها برگردانیم، و بعد، بنشینیم و «ما کجا و آنان کجا» سردهیم. کجایش خدمت بود؟


*اسوه‌گرفتن

  • سه شنبه ۱ مهر ۹۹

مرا بی‌عقلانیتم مخواه

می‌گویند امام فرمود برود در تنور بنشیند، و رفت و نشست، بی که بپرسد. اما آیا امام اطاعتی چنین می‌خواهد، بی دانستن حکمت؟ می‌خواهد دنباله‌روش باشم، بی‌ که بدانم به کدام سو می‌رود و چرا و چگونه؟ اگر چنین است، چنین اطاعتی را چه فایده؟ مگر نه اینکه او را جانشین نبی، و نبی را حجت ظاهر می‌دانند، در کنار حجت باطن؟ مگر حضرت ربِ متعالْ پیامبران را برای این نفرستاد که‌ دفینه‌های خِرد را از زیر خروارها خاک بیرون بکشند؟* این اطاعت که خودْ دفن عقل است.


*وَوَاتَرَ إِلَيْهِمْ أَنْبِياءَهُ، لِيَسْتَأْدُوهُمْ مِيثَاقَ فِطْرَتِهِ [...] وَيُثِيرُوا لَهُمْ دَفَائِنَ الْعُقُولِنهج‌البلاغه، خطبهٔ یکم.

  • چهارشنبه ۲۶ شهریور ۹۹
دسته‌بندی