بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم

در تاریخ ۲۱تیر۹۶ این دفتر را برای نوشتن از زندگی گشودم.

س.م.م


پانزدهم. ۱۵مرداد۹۷
مُشتی گرت از خاک وطن هست، به سر کن
برای دیدار دوستی قدیمی، راهی منزلش شده‌ام در نزدیکی خیابان مولوی تهران. شنیده بودم که این حوالی معتاد زیاد است و شب‌ها فوج‌فوج می‌آیند و گوش‌تاگوش می‌نشینند کنارِ هم به کشیدن؛ اما ندیده بودم. این بار نه در شب، که در ساعت یازده صبح می‌بینمشان. نه یکی، که شاید بیش از ده نفرشان نشسته‌اند در پیاده‌رو و در روز روشن و بی هیچ ترس یا خجالتی، مشغول سیخ و سنگ و گَرد و کوفت و زهرمارند.
حالا شب است و موقع برگشت. تعداد معتادان حاضر در آن حوالی که به‌چشمم می‌آیند، بالغ بر صد نفر است. سرباز مادرمرده‌ای هم میانشان می‌چرخد؛ لابد برای اینکه یک وقت گلاویزِ هم نشوند.
خیلی جای تشکر دارد این وضعیت. واقعاً باید سپاسگزار کسانی باشیم که این‌طور امکان پیشرفت هم‌وطنانمان را فراهم کرده‌اند، می‌کنند و خواهند کرد. برکات این شیوه از مملکت‌داری دارد روزبه‌روز نمایان‌تر می‌شود.

چهاردهم. ۲۷تیر۹۷
کافه‌کاری و امان از پرحرفی
اولین بار است که کارهایم را برمی‌دارم و می‌روم کافه. بساطم را پهن می‌کنم روی میزی که مشرف به خیابان است. از آن کافه‌هایی است که کافه‌چی‌اش کاری به کار خلق‌الله ندارد و می‌گذارد هرقدر دلشان خواست، بنشینند. رمانی به دستم رسیده که باید ضربتی ویرایش شود. همه‌چیز خوب است: هوای خنک، برق، اینترنت، بوی قهوه، موزیک کم‌صدا. همه‌چیز خوب است جز یک چیز: صدای حرف‌زدن مردم. عجیب است که به هر سروصدایی می‌توانم عادت کنم جز این یکی. بحث دیروز و امروزهم نیست. ایام دانشگاه هم وقتی می‌رفتم کتابخانه و می‌دیدم دو نفر دارند صحبت می‌کنند، دلم می‌خواست سرشان داد بزنم.
حالا هم دو نفری روی میز کناری نشسته‌اند و بلندبلند حرف می‌زنند و می‌خندند. لابه‌لای حرف‌هایشان، سوژه‌های نوشتن موج می‌زند. نمی‌دانم این کار درست است یا نه. هرچه هست صدایشان را می‌شنوم و چاره‌ای نیست. نمی‌شود نشنوم.
بد تجربه‌ای نمی‌شود. فکر نکنم مشتری ثابتی شوم؛ اما بدم نمی‌آید هرازگاه تکرارش کنم.

سیزدهم. ۲۵خرداد۹۷
جانمی جام جهانی
با دمیدن در شیپور جام جهانی مخالف بودم؛ چون فکر می‌کردم اسباب به‌غفلت‌کشیدن مردم از خیلی چیزهاست. هنوز هم این‌طور فکر می‌کنم‌‌؛ با این تفاوت که وقتی در ساعت پخش بازی، خلوتی خیابان‌های تهران را دیدم، با خودم گفتم بد نیست جام جهانی به‌جای چهار سال یک بار دو سال یک بار برگزار شود.

دوازدهم. ۹خرداد۹۷
بازگشت غرورآفرین
در دفتر گروه «...» در دانشگاه عالی دفاع ملی، نشسته‌ام به گپ‌زدن با ع.ش. هم‌گروهی‌های فنی‌مهندسی‌خوانده، همه‌‌شان پروپوزال‌ها را نوشته‌اند و کارشان حداقل یک هفته‌ای است شروع شده است. من اما مانده‌ام با ع.ش جان که سفارشش کرده‌اند حسابی ازم کار بکشد. در آن دفتر شلوغِ پررفت‌وآمد،‌ به‌جای پروپوزال‌نوشتن، نشسته‌ایم به صحبت دربارۀ «سیاست‌پذیربودن دانش» و از این می‌گوییم که تعهد علم، کشف حقیقت است یا حل مسئله. برای منی که مدت‌هاست از مباحث زیربنایی سیاست‌گذاری فاصله گرفته‌ام، بازگشت غرورآفرینی است. ع.ش اگرچه دکتر است و استاد، بیش از هرچیز، هم‌مباحثه‌ایِ جذابی است. انگار دیگر عجله‌ای ندارم برای جمع‌کردن سروتهِ این خدمت مقدس. 

یازدهم. ۵فروردین۹۷
گزینش است دیگر
اوایل اسفندماه، روزی شماره‌ای ناشناس (private number) روی صفحهٔ گوشی‌ام ظاهر شد. صدای جوانی از پشت خط می‌آمد. بدون اینکه خودش را معرفی کند، از من خواست در فلان روز و فلان ساعت، فلان‌ جا باشم. سرآخر هم گفت از شورای عالی گزینش است و پروندهٔ بنده را دانشگاه برایشان فرستاده است، همین.
نشانی مربوط بود به خانه‌ای به‌ظاهر شخصی که هیچ نام‌ونشانی هم بر سردرش نبود. پس از پرکردن فرمی ساده (اطلاعات شخصی، سابقهٔ بسیج، سوابق تحصیلات و...)، روانهٔ یکی از اتاق‌های مصاحبه شدم. جوانی که هفت‌هشت سالی از من بزرگ‌تر بود، پشت میز نشسته بود. سؤالات ساده‌ای پرسید: نام خواهر، نوع پوشش همسر، سفرهای خارجی بستگان، مرجع تقلید و... . (باور کنید همین‌ها بود!) تنها جای چالش‌برانگیز مصاحبه آنجایی بود که پرسید چرا پس از چهارپنج سال مرجع تقلیدم را عوض کرده‌ام! بعد هم اسم تعدادی از وزارت‌خانه‌ها و سازمان‌ها را برد و گفت به‌ترتیبِ علاقه‌ام مرتب کنم. یعنی کل مدت گفت‌وگویمان تقریباً شد هفت‌هشت دقیقه و شاید کمتر. موقع خداحافظی هم گفت حداکثر تا یک هفته نتیجه را اطلاع می‌دهند.
آقایی که شما باشید، تا امروز خبری از این خبردادن نبود. بالاخره امروز باز همان شمارهٔ خاص روی گوشی ظاهر شد و کسی که باز نمی‌دانم که بود، در یکی‌دو جملهٔ کوتاه گفت امتیاز مدنظرشان را نیاورده‌ام و تمام.
تابه‌حال برای پیوستن به ادارات دولتی درخواست نداده‌ام؛ جز برای امریهٔ سربازی و آن‌هم به یک و فقط یک سازمان دولتی که خوشبختانه آن‌ها هم پس از چهار ماه و اندی، گفتند نامهٔ درخواستم را گم کرده‌اند. «خوشبختانه» را برای این می‌گویم که هرچه می‌گذرد، کمتر شک می‌کنم به کلیت این گزاره که «کار اداری بیهوده‌کاری است».

دهم. ۸دی۹۶
این سگان نیک
صبح زود بود. برای کاری، رفته بودم به یکی از روستاهای اطراف محل زندگی. در برگشت، چشمم به این خانوادهٔ شش‌نفری خورد. وقتی دیدمشان، همه‌شان روی زمین ولو شده بودند. حدسم این بود که گرسنه‌اند. تنها قصابی روستا آن ساعت صبح باز نبود. اگر هم بود، لابد خوش نداشت روزش را با فروش زوائد گوشت شروع کند. داخل یکی از مغازه‌ها شدم و مقدار کمی کالباس خشک خریدم. بردم برایشان. اشتیاقشان نشان می‌داد گرسنه‌اند. برگشتم و مقدار دیگری گرفتم. مادر و چهار توله، در رقابت با هم، سرگرم قاپیدن تکه‌های کالباس بودند؛ اما پدر (اوّلی از سمت راست تصویر) از جایش تکان نمی‌خورد. چند بار تکه‌ها را پرت کردم سمت دهانش؛ اما صبر می‌کرد تا یکی از توله‌ها بیاید و آن را بخورد. شاید نزدیک به یک کیلو کالباس بود. جلو رفتم و یکی از تکه‌های آخر را جلوی دهان پدر انداختم. باز هم تکان نخورد و منتظر یکی از بچه‌هایش ماند. پدر حتی یک تکه هم نخورد.
عصر مشغول مطالعه بودم که نگاهم افتاد به یکی از احادیث معصومانعلیهم‌السلام: ایثار، خوی نیکان است.

نهم. ۱۲آذر۹۶
خسته‌ای؟ کار کن
همکاری داشتم که نمی‌دانم در وصف چه کسی می‌گفت وقتی از کار خسته می‌شده، برای استراحت، باز کار می‌کرده است! یعنی کارش به‌قدری برایش لذت‌بخش بوده که اساساً از آن خسته نمی‌شده است. شاید نزدیک به یک هفته است که دارم اندکی از این حالت را درک می‌کنم و باید بگویم که عجیب شیرین است. از ویرایش که خسته می‌شوم، به‌سراغ ترجمه می‌روم و ترجمه که نیرویم را می‌گیرد، به ویرایش پناه می‌برم. 

هشتم. ۱آذر۹۶
آشناتونه؟
کنار خیابان شریعتی ایستاده‌ام و منتظرم همسر از دندان‌پزشکی بیاید. طبق معمول، با معضل جای پارک مواجهم. لاجرم زیر یکی از تابلوهای توقف ممنوع نگه می‌دارم. چند دقیقه بعد، خودروِ دیگری هم جلوام می‌ایستد. مسافرش پیاده می‌شود و راننده می‌ماند، مثل من. پلیس راهور سرمی‌رسد. من و رانندهٔ جلویی، با سلام و صلوات، راهی‌شان می‌کنیم بروند و جریمه نکنند. رانندهٔ جلویی که خیالش راحت می‌شود، می‌رود پی کاری. یکی‌دو دقیقه بعد، پلیس دیگری سرمی‌رسد و بلافاصله مشغول جریمه‌کردن همان خودرو می‌شود. می‌دوم سمتش که «سرکار ننویس؛ همین‌جا بود. الان میاد.» اما سرکار کار خودش را می‌کند و با حالتی حق‌به‌جانب می‌پرسد: «مگه آشناتونه حرصش رو می‌خوری؟» سرم را پایین می‌اندازم و برمی‌گردم.

هفتم. ۲۲شهریور۹۶
آخر شاهنامه
هفت خوان (یا هفت سال!) تحصیل در دانشگاه دیروز با دفاع از پایان‌نامه به سرانجام رسید. صبح زود وسایل پذیرایی را به اتاق دوستم هامون بردم و بعد از مدتی گپ‌زدن با همدیگر، هرکدام راهی کلاس خودمان شدیم. دفاع او با نیم ساعت تأخیر، بعد از من آغاز می‌شد. همه‌چیز مطابق روال پیش رفت و استادان به‌موقع آمدند. بیست‌وچند دقیقه‌ای وقت برد ارائه‌ام و پس‌ازآن، استادان نظراتشان را گفتند که عمدتاً پیشنهادهایی برای تکمیل کار بود تا انتقاد. بعد هم نمره‌ای دادند و خلاص. عصر با هامون رفتیم سینما و «تابستان داغ» را دیدیم. از اول با هم قرار گذاشتیم که اگر فیلم جالبی نبود، بی‌تعارف از سالن بیرون بیاییم که همین هم شد. بعد راهی تجریش شدیم و در کافه‌ای نشستیم به قهوه‌خوردن و گپ‌زدن. نمی‌دانم چرا روز به‌اصطلاح فارغ‌التحصیلی‌ام، هیچ نکته یا فرازوفرود خاصی نداشت! این هم از آخر شاهنامه که شکر خدا خوش بود.

ششم. ۲۸مرداد۹۶
بی‌خاطرگی
امروز قرار بود ویرایش اول پایان‌نامه را ببرم برای استادراهنما. برای همین از یکی‌دو روز پیش با دوسه‌ نفر از دوستان هماهنگ کرده بودم که همدیگر را در دانشگاه ببینیم. این هماهنگی با پیشنهاد یکی از بچه‌ها تکمیل شد: استخر. در استخر دانشگاه گرم مرور خاطرات بودیم که یکی از بچه‌ها گفت: «چقدر زود گذشت این شش سال» و یکی دیگر درآمد که: «من خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام. به‌نظرم برای این زود گذشت که خیلی کم خاطره ساختیم.» جمله‌اش من را به‌فکر فروبرد: واقعاً نسبتی بین «خاطره» با «احساس گذر زمان» هست؟ دوست دارم بنشینم و دربارهٔ مفهوم خاطره و تمایز لحظات خاطره‌ای با دیگر لحظات فکر کنم. موضوع جالبی باید باشد.

پنجم. ۱۹مرداد۹۶
«پایان»نامه
این روزها که سرگرم نگارش آخرین مطالب پایان‌نامه‌ام، با خودم فکر می‌کنم که حاصل این هفت سال درس‌خواندن چه بود؟ این «پایان»نامه قرار است پایانی باشد بر چه چیز؟ شروعی باشد برای چه چیز؟ کاش می‌شد بیش از این‌ها با ابهام کنار بیایم. سخت است که هاله‌ای از هدف در برابرت باشد و دیگر هیچ. دیشب مستند «میراث آلبرتا۳» را با همسر دیدیم. حاصلی نداشت جز ابهام روی ابهام و شاید تمنای ترک وطن، بیش‌ازپیش.

چهارم. ۱۲مرداد۹۶
در مصائب گندیدن نمک
چند روز پیش خبری منتشر شد با مضمون «سوءاستفادهٔ مالی فرمانده سابق (یا اسبق) نیروی انتظامی و چند نفر از نزدیکانش در جریان فروش نفت». دیشب هم خبری منتشر شد با عنوانی شبیه به «گران‌فروشیِ خدمات در مراکز پلیس+۱۰ و جریمهٔ چند میلیاردی شرکت پژوهش و توسعهٔ ناجی (مجری وابسته به نیروی انتظامی)». حس می‌کنم ستون‌های اعتماد در این جامعه یکی پس از دیگری دارد متلاشی می‌شود، آن‌هم چه آسان و ارزان! داریم به جایی می‌رسیم که این چیزها دیگر شگفت‌زده‌مان هم نمی‌کند و این یعنی پایان.

سوم. ۴مرداد۹۶
شهید باهنرِ کرمان، خوش آمدید
صبح دوسه ساعتی بین پلیس+۱۰ و دفتر اسناد رسمی در رفت‌وآمد بودیم برای تمدید گذرنامه و اجازهٔ محضری برای خروج از کشور. در آخرین مرحله، خانمی پشت میز نشسته بود و اطلاعات ما را در سیستم پلیس ثبت می‌کرد. در همین حین پسر جوانی با پوشه‌ای در دست وارد شد و سراغ میز اول رفت. گفت برگ سفید می‌خواهد. نمی‌دانستم یعنی چه. خانم، کد ملی جوان را پرسید و بعد از چند لحظه گفت: افتادی شهید باهنرِ کرمان. انگار سطلی از آب یخ ریخته بودند روی پسر. مات و مبهوت به در و دیوار نگاه می‌کرد. چند دقیقه بعد، کار ما هم تمام شد و از دفتر بیرون آمدیم. جوان، کنار در ورودی، روی پله‌ای نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. لابد به دوریِ راه و دل‌تنگی‌های دوان پیشِ رو فکر می‌کرد. از لواسان تا کرمان، برای یک سرباز، خیلی راه است، نه؟

دوم. ۱مرداد۹۶
رنج‌های کشاورزان این سرزمین را پایانی هست؟
بعد از پیاده‌روی عصر، سر راه رفته بودم بازار تره‌بار نزدیک منزل. همین‌طور که داشتم میوه‌ها را دست‌چین می‌کردم، مرد میان‌سال و تکیده‌ای با کارتنی در دست سررسید. داخل کارتن چهار ظرف پر از شاتوت بود. شاتوت‌ها پرآب و شیرین به‌نظر می‌رسیدند و دیدنشان برای هوس‌کردن کافی بود. مرد چشمان آبی‌رنگ و کم‌جانش را به فروشنده دوخته بود تا حساب‌وکتاب مشتری‌ها را تمام کند و سراغش بیاید. چهرهٔ مرد نشان می‌داد آفتاب‌دیده و زحمت‌کشیده است. این را از چین‌وچروک‌های روی پیشانی و گونه‌هایش می‌شد به‌آسانی حدس زد. ظاهراً از باغ‌داران همین حوالی بود و شاتوت‌ها را برای فروش آورده بود. میوه‌فروش ظرف‌ها را از داخل کارتن درآورد و روی ترازو گذاشت. بعد از چند ثانیه مکث، گفت: «چهار کیلو و نیم.» کشاورز که انگار حدس می‌زد بار بیشتری با خود آورده است، با ناامیدی پرسید: «مطمئنی؟ همه‌اش؟» میوه‌فروش پرخاش کرد: «می‌بینی که» و به ترازو اشاره کرد. در همان چند دقیقه دو ظرف از چهار ظرف فروش رفت و ظرف سوم به من رسید. موقع پرداخت، فهمیدم میوه‌فروش هر کیلو شاتوت را ۲۵هزار تومان می‌فروشد؛ درحالی‌که با چشمان خودم دیده بودم که دراِزای آن چهار ظرف، چهل هزار تومان به کشاورز داده بود. برای پشیمانی دیر شده بود. کشاورز را می‌دیدم که سرش را پایین انداخته و دور می‌شود.

یکم. ۲۱تیر۹۶
دردسرهای خودروِ داخلی
اوایل که ماشین را تحویل گرفته بودم، تقریباً هر چهارهزار کیلومتر یک بار تسمه پاره می‌کرد. یک بار هم امدادخودرو آمد و قطعه‌ای عوض کرد که به‌گمانم نامش «فولی» بود. مشکل برطرف نشد. با هزار دردسر و کلی معطلی توانستم از یکی از نمایندگی‌های شهر وقت بگیرم برای تعمیر اساسی. ماشین یک روز خوابید و بعد که رفتم تحویلش بگیرم، گفتند: «این مدل متأسفانه این مشکل را دارد. درخواست قطعه داده‌ایم. برو هروقت آمد بیا.» نمایندگی مجهز، یک قطعه نداشت! به‌هرحال حدوداً با یک ماه دوندگی مشکل برطرف شد.
چند وقت پیش ماشین جوش آورده بود و امداد آمده بود راهش انداخته بود. حالا بار دوم است که در یکی‌دو ماه اخیر جوش می‌آورد؛ آن‌هم در راه مصاحبه با حجت‌الاسلام مسجدجامعی که بعد از حدود سه هفته وقت داده بود. این بار هم تعمیرکار گفت: «این مدل مشکل سیم‌کشی دارد متأسفانه. باید ببری باتری‌ساز بدهی سوکت‌ها را کلاً عوض کند.»
اگر هربار قرار است «این مدل» مشکلی داشته باشد، چرا کارخانه نباید صاحبان «این مدل»ها را دعوت کند به تعمیرات اساسی رایگان؟ مگر پول کمی بابت این خودرو داده‌ایم؟ مگر پول را از سر راه آورده‌ایم که هر بار هزینۀ ایاب‌وذهاب و اجرت و قطعه بدهیم؟ مگر آقای مسجدجامعی به این زودی‌ها باز وقت می‌دهد؟! این‌ها کارخانه‌های خودروسازند یا دردسرساز؟!