بسم‌ الله‌ الرحمن‌ الرحیم

در تاریخ ۲۱تیر۹۶ این دفتر را برای نوشتن از زندگی گشودم.

س.م.م


نهم. ۱۲آذر۹۶
خسته‌ای؟ کار کن.
همکاری داشتم که نمی‌دانم در وصف چه کسی می‌گفت وقتی از کار خسته می‌شده، برای استراحت، باز کار می‌کرده است! یعنی کارش به‌قدری برایش لذت‌بخش بوده که اساساً از آن خسته نمی‌شده است. شاید نزدیک به یک هفته است که دارم اندکی از این حالت را درک می‌کنم و باید بگویم که عجیب شیرین است. از ویرایش که خسته می‌شوم، به‌سراغ ترجمه می‌روم و ترجمه که نیرویم را می‌گیرد، به ویرایش پناه می‌برم. 

هشتم. ۱آذر۹۶
آشناتونه؟
کنار خیابان شریعتی ایستاده‌ام و منتظرم همسر از دندان‌پزشکی بیاید. طبق معمول، با معضل جای پارک مواجهم. لاجرم زیر یکی از تابلوهای توقف ممنوع نگه می‌دارم. چند دقیقه بعد، خودروِ دیگری هم جلوام می‌ایستد. مسافرش پیاده می‌شود و راننده می‌ماند، مثل من. پلیس راهور سرمی‌رسد. من و رانندهٔ جلویی، با سلام و صلوات، راهی‌شان می‌کنیم بروند و جریمه نکنند. رانندهٔ جلویی که خیالش راحت می‌شود، می‌رود پی کاری. یکی‌دو دقیقه بعد، پلیس دیگری سرمی‌رسد و بلافاصله مشغول جریمه‌کردن همان خودرو می‌شود. می‌دوم سمتش که «سرکار ننویس؛ همین‌جا بود. الان میاد.» اما سرکار کار خودش را می‌کند و با حالتی حق‌به‌جانب می‌پرسد: «مگه آشناتونه حرصش رو می‌خوری؟» سرم را پایین می‌اندازم و برمی‌گردم.

هفتم. ۲۲شهریور۹۶
آخر شاهنامه
هفت خوان (یا هفت سال!) تحصیل در دانشگاه دیروز با دفاع از پایان‌نامه به سرانجام رسید. صبح زود وسایل پذیرایی را به اتاق دوستم هامون بردم و بعد از مدتی گپ‌زدن با همدیگر، هرکدام راهی کلاس خودمان شدیم. دفاع او با نیم ساعت تأخیر، بعد از من آغاز می‌شد. همه‌چیز مطابق روال پیش رفت و استادان به‌موقع آمدند. بیست‌وچند دقیقه‌ای وقت برد ارائه‌ام و پس‌ازآن، استادان نظراتشان را گفتند که عمدتاً پیشنهادهایی برای تکمیل کار بود تا انتقاد. بعد هم نمره‌ای دادند و خلاص. عصر با هامون رفتیم سینما و «تابستان داغ» را دیدیم. از اول با هم قرار گذاشتیم که اگر فیلم جالبی نبود، بی‌تعارف از سالن بیرون بیاییم که همین هم شد. بعد راهی تجریش شدیم و در کافه‌ای نشستیم به قهوه‌خوردن و گپ‌زدن. نمی‌دانم چرا روز به‌اصطلاح فارغ‌التحصیلی‌ام، هیچ نکته یا فرازوفرود خاصی نداشت! این هم از آخر شاهنامه که شکر خدا خوش بود.

ششم. ۲۸مرداد۹۶
بی‌خاطرگی
امروز قرار بود ویرایش اول پایان‌نامه را ببرم برای استادراهنما. برای همین از یکی‌دو روز پیش با دوسه‌ نفر از دوستان هماهنگ کرده بودم که همدیگر را در دانشگاه ببینیم. این هماهنگی با پیشنهاد یکی از بچه‌ها تکمیل شد: استخر. در استخر دانشگاه گرم مرور خاطرات بودیم که یکی از بچه‌ها گفت: «چقدر زود گذشت این شش سال» و یکی دیگر درآمد که: «من خیلی به این موضوع فکر کرده‌ام. به‌نظرم برای این زود گذشت که خیلی کم خاطره ساختیم.» جمله‌اش من را به‌فکر فروبرد: واقعاً نسبتی بین «خاطره» با «احساس گذر زمان» هست؟ دوست دارم بنشینم و دربارهٔ مفهوم خاطره و تمایز لحظات خاطره‌ای با دیگر لحظات فکر کنم. موضوع جالبی باید باشد.

پنجم. ۱۹مرداد۹۶
«پایان»نامه
این روزها که سرگرم نگارش آخرین مطالب پایان‌نامه‌ام، با خودم فکر می‌کنم که حاصل این هفت سال درس‌خواندن چه بود؟ این «پایان»نامه قرار است پایانی باشد بر چه چیز؟ شروعی باشد برای چه چیز؟ کاش می‌شد بیش از این‌ها با ابهام کنار بیایم. سخت است که هاله‌ای از هدف در برابرت باشد و دیگر هیچ. دیشب مستند «میراث آلبرتا۳» را با همسر دیدیم. حاصلی نداشت جز ابهام روی ابهام و شاید تمنای ترک وطن، بیش‌ازپیش.

چهارم. ۱۲مرداد۹۶
در مصائب گندیدن نمک
چند روز پیش خبری منتشر شد با مضمون «سوءاستفادهٔ مالی فرمانده سابق (یا اسبق) نیروی انتظامی و چند نفر از نزدیکانش در جریان فروش نفت». دیشب هم خبری منتشر شد با عنوانی شبیه به «گران‌فروشیِ خدمات در مراکز پلیس+۱۰ و جریمهٔ چند میلیاردی شرکت پژوهش و توسعهٔ ناجی (مجری وابسته به نیروی انتظامی)». حس می‌کنم ستون‌های اعتماد در این جامعه یکی پس از دیگری دارد متلاشی می‌شود، آن‌هم چه آسان و ارزان! داریم به جایی می‌رسیم که این چیزها دیگر شگفت‌زده‌مان هم نمی‌کند و این یعنی پایان.

سوم. ۴مرداد۹۶
شهید باهنرِ کرمان، خوش آمدید
صبح دوسه ساعتی بین پلیس+۱۰ و دفتر اسناد رسمی در رفت‌وآمد بودیم برای تمدید گذرنامه و اجازهٔ محضری برای خروج از کشور. در آخرین مرحله، خانمی پشت میز نشسته بود و اطلاعات ما را در سیستم پلیس ثبت می‌کرد. در همین حین پسر جوانی با پوشه‌ای در دست وارد شد و سراغ میز اول رفت. گفت برگ سفید می‌خواهد. نمی‌دانستم یعنی چه. خانم، کد ملی جوان را پرسید و بعد از چند لحظه گفت: افتادی شهید باهنرِ کرمان. انگار سطلی از آب یخ ریخته بودند روی پسر. مات و مبهوت به در و دیوار نگاه می‌کرد. چند دقیقه بعد، کار ما هم تمام شد و از دفتر بیرون آمدیم. جوان، کنار در ورودی، روی پله‌ای نشسته بود و سرش را پایین انداخته بود. لابد به دوریِ راه و دل‌تنگی‌های دوان پیشِ رو فکر می‌کرد. از لواسان تا کرمان، برای یک سرباز، خیلی راه است، نه؟

دوم. ۱مرداد۹۶
رنج‌های کشاورزان این سرزمین را پایانی هست؟
بعد از پیاده‌روی عصر، سر راه رفته بودم بازار تره‌بار نزدیک منزل. همین‌طور که داشتم میوه‌ها را دست‌چین می‌کردم، مرد میان‌سال و تکیده‌ای با کارتنی در دست سررسید. داخل کارتن چهار ظرف پر از شاتوت بود. شاتوت‌ها پرآب و شیرین به‌نظر می‌رسیدند و دیدنشان برای هوس‌کردن کافی بود. مرد چشمان آبی‌رنگ و کم‌جانش را به فروشنده دوخته بود تا حساب‌وکتاب مشتری‌ها را تمام کند و سراغش بیاید. چهرهٔ مرد نشان می‌داد آفتاب‌دیده و زحمت‌کشیده است. این را از چین‌وچروک‌های روی پیشانی و گونه‌هایش می‌شد به‌آسانی حدس زد. ظاهراً از باغ‌داران همین حوالی بود و شاتوت‌ها را برای فروش آورده بود. میوه‌فروش ظرف‌ها را از داخل کارتن درآورد و روی ترازو گذاشت. بعد از چند ثانیه مکث، گفت: «چهار کیلو و نیم.» کشاورز که انگار حدس می‌زد بار بیشتری با خود آورده است، با ناامیدی پرسید: «مطمئنی؟ همه‌اش؟» میوه‌فروش پرخاش کرد: «می‌بینی که» و به ترازو اشاره کرد. در همان چند دقیقه دو ظرف از چهار ظرف فروش رفت و ظرف سوم به من رسید. موقع پرداخت، فهمیدم میوه‌فروش هر کیلو شاتوت را ۲۵هزار تومان می‌فروشد؛ درحالی‌که با چشمان خودم دیده بودم که دراِزای آن چهار ظرف، چهل هزار تومان به کشاورز داده بود. برای پشیمانی دیر شده بود. کشاورز را می‌دیدم که سرش را پایین انداخته و دور می‌شود.

یکم. ۲۱تیر۹۶
دردسرهای خودروِ داخلی
اوایل که ماشین را تحویل گرفته بودم، تقریباً هر چهارهزار کیلومتر یک بار تسمه پاره می‌کرد. یک بار هم امدادخودرو آمد و قطعه‌ای عوض کرد که به‌گمانم نامش «فولی» بود. مشکل برطرف نشد. با هزار دردسر و کلی معطلی توانستم از یکی از نمایندگی‌های شهر وقت بگیرم برای تعمیر اساسی. ماشین یک روز خوابید و بعد که رفتم تحویلش بگیرم، گفتند: «این مدل متأسفانه این مشکل را دارد. درخواست قطعه داده‌ایم. برو هروقت آمد بیا.» نمایندگی مجهز، یک قطعه نداشت! به‌هرحال حدوداً با یک ماه دوندگی مشکل برطرف شد.
چند وقت پیش ماشین جوش آورده بود و امداد آمده بود راهش انداخته بود. حالا بار دوم است که در یکی‌دو ماه اخیر جوش می‌آورد؛ آن‌هم در راه مصاحبه با حجت‌الاسلام مسجدجامعی که بعد از حدود سه هفته وقت داده بود. این بار هم تعمیرکار گفت: «این مدل مشکل سیم‌کشی دارد متأسفانه. باید ببری باتری‌ساز بدهی سوکت‌ها را کلاً عوض کند.»
اگر هربار قرار است «این مدل» مشکلی داشته باشد، چرا کارخانه نباید صاحبان «این مدل»ها را دعوت کند به تعمیرات اساسی رایگان؟ مگر پول کمی بابت این خودرو داده‌ایم؟ مگر پول را از سر راه آورده‌ایم که هر بار هزینۀ ایاب‌وذهاب و اجرت و قطعه بدهیم؟ مگر آقای مسجدجامعی به این زودی‌ها باز وقت می‌دهد؟! این‌ها کارخانه‌های خودروسازند یا دردسرساز؟!