دومین بافتاری که حجاریان برای این جمله یافته است، شاید مراد مرحوم مدرس را بیشتر هویدا کند:

مسئلۀ دیگر متعلق به مدارس عتیقه است که آقایان خیلى مذاکرات کرده‌اند. یک وقتى در نجف آب قحط شد، بنده مسافرت کردم بروم اراضى بابل را تماشا کنم. ده‌پانزده روز رفتم، عتیقه‌جات آن را استخراج مى‌کردند. فکر کردم چرا ممالک اسلامى رو به ضعف رفته و ممالک غیراسلامى رو به ترقى؟ چندین روز فکر کردم و بالاخره چنین فهمیدم که ممالک اسلامى، سیاست و دیانت را از هم جدا کرده‌اند؛ ولى ممالک دیگر، سیاستشان عین دیانتشان یا جزء آن است. ممکن هم هست اشتباه کرده باشند. لهذا در ممالک اسلامى اشخاصى که متدین هستند، دورى مى کنند از اشخاصى که داخل در سیاست هستند. آنها که دورى کردند، ناچار همه‌نوع اشخاص رشته‌ی امور سیاست را در دست گرفته، لهذا رو به عقب مى‌رود. با خود گفتم باید فکرى کرد. آمدم با دو نفر از اساتید بزرگ که فعلاً هر دو به رحمت ایزدى پیوسته‌اند، این مسئله را مذاکره کردم و بالاخره با مشروطه منطبق شده که به‌واسطۀ آن، این اختلاف از میان برداشته شود و هرکس امین‌تر است، بیشتر خدمت به سیاست مملکت بکند. من و امثال من و بزرگ‌تر از من که مشروطه را تصدیق کردیم، براى این بود که یک اختلافى از بین برداشته شود. این معنى ندارد که دولت و ملت، سیاست و دیانت دو تا باشد.

درست همین چند روز پیش بود که دوستی می‌گفت چرا کار-شناسانِ متدین، تا این اندازه از کار دولتی دوری می‌کنند. می‌گفت بعد، همین افراد را می‌بینیم که گله می‌کنند چرا ادارات از افراد نامربوط و ناسالم پر شده است. به‌نظرم باز هم پای همان دوگانۀ همیشگی در میان است: کلاه خودم را بچسبم که باد نبَرد یا اینکه نگذارم کسی کشتی را سوراخ کند که همه با هم غرق نشویم؟ این هم یکی دیگر از آن دوگانه‌های کلافه‌کنندۀ زندگی است.