یکم

می‌خواهم زنگ بزنم غذا بیاورند؛ اما شماره را پیدا نمی‌کنم. در گوگل به‌دنبال شماره می‌گردم. نتیجه‌بخش است. شماره‌ را می‌گیرم. گوشی را برمی‌دارد. می‌پرسم فلان رستوران؟ می‌گوید: «رفتن از اینجا؛ اما شمارۀ جدیدشون رو دارم. چند لحظه وایسین.» هیچ وظیفه‌ای ندارد؛ اما می‌گردد و شماره را پیدا می‌کند.

دوم

ماشین را خاموش می‌کنم و می‌روم داخل لبنیاتی. دقایقی بعد، خریدها را روی صندلی عقب می‌گذارم و می‌نشینم پشت فرمان. هرچه استارت می‌زنم، روشن نمی‌شود. لِمش را می‌دانم: باید سه‌چهار دقیقه‌ای صبر کنم. گهگاه چنین گرفت‌وگیری پیدا می‌کند.

انتظارم افاقه نمی‌کند. ناچار با امدادخودرو تماس می‌گیرم. منتظر می‌نشینم تا بیاید. چند دقیقه بعد دوباره امتحان می‌کنم. این بار روشن می‌شود. همان موقع تعمیرکار هم تماس می‌گیرد. لابد می‌خواهد موقعیت دقیقم را بپرسد. معلوم نیست اگر بشنود ماشین راه افتاده، چه واکنشی نشان بدهد. با خودم فکر می‌کنم هرچه باشد، واکنش خوشایندی نخواهد بود؛ چون از کارش مانده است. 

بعد از سلام و وقت به‌خیر، می‌گویم: «شرمنده قربان، الان روشن شد.» منتظر واکنشش می‌مانم. انگار هیچ ناراحت نشده است. با لحن شادابی می‌گوید: «خدا رو شکر. پس یه کم توضیح بدین برام تا راهنمایی‌تون کنم.» بعد از چند سؤال‌وجواب، مشکل را پیدا می‌کند و می‌گوید باید ببری‌اش فلان‌جا. بعد هم بی‌ هیچ گله‌ای می‌گوید: «پس من اعلام می‌کنم سرویس لغوه.» تشکر و خداحافظی می‌کنم.


برای برخی، مهربان‌بودن نه دشوار است و نه پیچیده. ای کاش همه این‌طور شویم. چنین بادا.