به‌نمایش‌درآمدن بعضی آثار موزهٔ لوور در تهران، خبر خوش‌حال‌‌کننده‌ای بود. تعطیلات نوروز هم فرصت خوبی به‌نظر می‌رسید برای تماشای این آثار. (بله،‌ فقط «به‌نظر می‌رسید».) نتیجه‌اش شد اینکه در تاریخ هفتم فروردین، راهی موزهٔ ملی ایران شدیم. این‌ها که در ادامه می‌آید، چند گزارهٔ گزارش‌گونه دربارهٔ این بازدید است.
۱. از بیرون موزه شروع می‌کنم: جمعیت بازدیدکنندگان بسیار بیشتر از چیزی بود که پیش‌بینی می‌کردم. ظاهراً خود متصدیان موزه هم فکرش را نمی‌کردند، و این از خیلی چیزها معلوم بود. در ادامه خواهم گفت. نخست، از ترافیک بگویم. برای بررسی این موضوع فقط کافی است این موارد را در کنار هم بچینید و خودتان وضعیت را تصور کنید: موزه در مرکز شهر (تقاطع خیابان‌های امام‌خمینی و سی تیر) واقع شده است؛ طرح ترافیک برقرار نیست؛ خیابان سی‌ تیر (ضلع غربی مجموعهٔ موزهٔ ملی) سنگ‌فرش شده و همین باعث شده ماشین‌ها با کندی حرکت کنند‌؛ نزدیک‌ترین پارکینگ ظاهراً متعلق به بازار موبایل ایران است که به‌گواه اپلیکیشن ویز، تا موزه، یازده دقیقه پیاده‌روی دارد؛ در حاشیهٔ این خیابان باریک، نزدیک به بیست اغذیه‌فروشی سیار مستقر شده‌اند و عابرین عملاً وسط خیابان‌اند (از آب‌معدنی گرفته تا انواع ساندویچ سرو می‌شود، درست مثل نمایشگاه کتاب!) و... .
دوم، از حال‌وهوای اطراف موزه بگویم. حضور پرشور اغذیه‌فروشان و استقبال پرشورتر مردم باعث شده بود بوی روغن و مواد سرخ‌کردنی در سراسر محوطهٔ اطراف بپیچد. این را ترکیب کنید با آلودگی هوای مرکز شهر تهران که امسال نه‌تنها در ایام نوروز کم نشد، بلکه باز هم شاخص آن، به وضعیت خطرناک رسید. ترکیبش می‌شود این: بوی دود ماشین به‌همراه سرخ‌کردنیجات!
سوم، از وضعیت ورود به موزه و تهیهٔ بلیت بگویم. در مرحلهٔ اول، نیروهای امنیتی حضور داشتند که ظاهراً عده‌ای‌شان از حضور پرشمار مردم، کلافه شده بودند. شاید هم خسته بودند، نمی‌دانم. (وارد جزئیات نمی‌شوم.) بعدازآن، باید پرسان‌پرسان به‌دنبال بلیت‌فروشی می‌گشتیم. وارد صف شدیم. جلوتر از ما، چند نفری با ظاهر اروپایی حضور داشتند. سردسته‌شان که انگار خودش می‌دانست با بلیت‌فروش انگلیسی‌دانی مواجه نخواهد شد (چه معنی دارد بلیت‌فروش موزهٔ ملی ما انگلیسی بداند؟) خودکار شروع کرد به فارسی حرف‌زدن؛ آن‌هم شکسته‌بسته و با فعل و فاعل پس‌وپیش. پس از مدتی تلاش، توانست منظورش را به بلیت‌فروش بفهماند و بلیت بخرد. نوبت بنده که شد، تازه ساعت کاری موزه را پرسیدم تا بدانم همراهانِ در راهمان به ما می‌رسند یا خیر. (بله؟ چرا این را قبلاً در سایتشان ندیده بودم که مردم را در صف معطل نکنم؟ بله،‌حق با شماست. منتها مسئله اینجا بود که آخرین به‌روزرسانی سایت برمی‌گشت به تاریخ ۲۲اسفند۹۵.) بالاخره بلیت کذا را گرفتیم و باز پرسان‌پرسان (دریغ از یک تابلوِ درست‌ودرمان!) رفتیم داخل.
۲. برسیم به داخل موزه: همان‌‌طورکه در ابتدا عرض کردم، طبعاً متصدیان موزه هم فکر این استقبال چشمگیر را نمی‌کردند؛‌ اگرنه که تهویه‌ها کار می‌کرد و بازدیدکنندگان دچار تنگی نفس نمی‌شدند. (دراین‌میان، ظریفی رفته بود جلوِ تنها کولر گازی سالن اول ایستاده بود و از مردم دعوت می‌کرد از «امپراتور بادها» هم بازدید کنند! چقدر ما ایرانی‌ها موقعیت‌شناس و شوخ‌طبعیم. به‌به.) بله،‌ به‌گمانم از صدر تا ذیل، همه غافلگیر شده بودیم: هم ما بازدیدکننده‌ها و هم متصدیان محترم. می‌خواهم بگویم حتی آثار به‌نمایش‌درآمده هم غافلگیر شده بودند؛ چون فکرش را هم نمی‌کردند که در طول چند ساعت، به‌اندازهٔ درازای عمرِ چندصد و بعضاً چندهزارساله‌شان، در سلفی‌های مردم و مسئولان (به‌ویژه آن نمایندهٔ محترم مجلس) حاضر باشند. 
خلاصه اینکه هوای نامطبوع داخل و حضور بیش‌ازاندازهٔ جمعیتِ دوربین‌به‌دست و متعهد به اینستاگرام، خیلی زود ما را به این نتیجه رساند که باید در فرصتی دیگر به بازدید بیاییم.
۳. باز از بیرون موزه بگویم: تا پارک شهر،‌ چند قدمی بیشتر راه نبود. همراهان ما هم رسیدند. ساعتی قدم زدیم و از تماشای گل‌ها کیف کردیم. موزهٔ صلح هم داخل پارک بود؛ اما خب بسته بود.