دربارۀ پرهیزاندن علمای دینی از ورود به سیاست و در مقابل، تشویق دانشمندان دانشگاهی به کنش سیاسی

بوده‌اند و هستند و قاعدتاً خواهند بود کسانی که خوش ندارند نهاد دین، به‌ویژه سردمداران سنتی‌اش، پا به عرصهٔ سیاست روزمره بگذارند. عده‌ای از اینان «آلودگی سیاست» یا به‌تعبیر عامیانه‌ترش، «بی‌پدرومادری سیاست» را بهانه می‌کنند و عده‌ای دیگر، شأن اسلام‌شناسِ سنتی یا همان فقیه مصطلح را فراتر از آن می‌بینند که در مسائل روزمره وارد شود. عده‌ای هم البته هوشمندترند و معتقدند می‌شود بدون آلوده‌شدن به سیاست، کنش سیاسی داشت. هرچه هست، شکی نیست که سکوت در این وادی، خودش کنشی اساساً سیاسی است. بگذریم.

چنین ایده‌هایی علاوه‌بر جماعات حوزوی و به‌معنای عام‌ترش، الهیاتی، در بدنۀ دانشگاهیان نیز هوادارانی دارد. این گروه از آکادمیسین‌ها نیز گاه با همان استدلال‌ها و گاه با استدلال‌هایی با رنگ‌ولعابی علمی‌تر، ورود سردمداران دینی به حیطه‌های سیاسی روز را برنمی‌تابند و کارویژه‌ای دیگر برای آنان قائل‌اند.

سؤالی که در اینجا برایم ایجاد شده، این است که ایدۀ این دانشگاهیان دربارۀ ورود نهاد علم به حیطه‌های سیاسی چیست؟ آیا در اینجا نیز معتقدند شأن علم (با هر تعریفی) و جایگاه علم‌مداران، والاتر از این است که سیاست‌آلوده شود؟ آیا تعهد علم به کشف حقیقت، فراتر از این نیست که در حیطه‌های سیاستی بگنجد و در خدمت کارکرد و فایده قرار گیرد؟ چرا فقها را باید از دخالت در سیاست بازداشت و مدرسان دانشگاه را به آن ترغیب کرد؟