یکم. وقتی پرداخت حق بیمۀ تأمین‌اجتماعی اینترنتی شده است، نمی‌دانم چرا باز باید حضوری بروم و دفترچه را بدهم مهر و تاریخ بزنند. اما خب ازآنجاکه این فضولی‌ها به من نیامده، هر بار سرم را پایین می‌اندازم و می‌روم مثل بچه‌های خوب، می‌دهم دفترچه را مهر کنند و برمی‌گردم. این بار هم می‌روم؛ منتها کارمند بیمه می‌گوید: «سیستم قطعه.» طبعاً بدون کوچک‌ترین اعتراضی، باز سرم را پایین می‌اندازم که بروم و بعداً بیایم.

دوم. از دفتر تأمین‌اجتماعی می‌آیم بیرون و راهیِ کتابخانۀ ملی می‌شوم. دم در کارتم را می‌گیرند. می‌گویند چون منقضی شده، تحویل بده و برو ادارۀ عضویت. می‌روم. کارمند ادارۀ عضویت می‌گوید: «تا الان سیستم وصل بودا، همین پیش پای شما قطع شد.» چند دقیقه‌ای منتظر می‌نشینم. می‌ترسم به قرار بعدی نرسم. بالاخره صدایم می‌کند و می‌گوید بروم واحد صدور کارت. 

تمام صندلی‌های واحد صدور کارت پر است. دوسه‌ نفر هم سرپا ایستاده‌اند. کارمندها هم عاطل‌وباطل نشسته‌اند. پرسیدن ندارد: سیستم قطع است. کسانی که نشسته‌اند، از یک ساعت و ربع قبل منتظرند سیستم وصل شود. خانمی کلافه از انتظار، با یکی از کارمندان جروبحث می‌کند که بگذارد پیک بفرستد و کارت را بگیرد. کارمند هم پایش را کرده در یک کفش که کارت را فقط به خود فرد یا بستگان و دوستانش می‌دهد. خانم می‌گوید پیک با دوست چه فرقی دارد. کارمند هم می‌گوید همین است که است! رندی از میان جمع می‌گوید: «خانوم فکر کنم ازنظر این آقا شما باید بری با یکی از این پیکیا دوس بشی، بعد بفرستی‌ش بیاد اینجا.» کمی توهین‌آمیز به‌‌نظر می‌رسد؛ اما ظاهراً بجاست.

باتوجه‌به تعداد حاضران، حدس می‌زنم اگر همین حالا هم سیستم وصل شود، باز به قرارم نمی‌رسم. ناچار می‌روم و رسید کارت را پس می‌گیرم و می‌گویم در فرصت بعدی می‌آیم. دوسه نفر دیگر هم همین کار را می‌کنند. 


کاش قبل از اینکه دیرتر شود، سیستم‌ها وصل شوند.