وقتی افرادی برای برخورداری از امکانات بهتر، اعم از اقتصادی و غیراقتصادی رهسپار شهرهای بزرگ می‌شوند، می‌گوییم «مهاجرت» رخ داده است. حال اگر عده‌ای از این مهاجران، بعد از مدتی بالاخره متوجه شوند که به‌قول معروف «به کاهدان زده‌اند» و خبری نیست، عزم برگشت می‌کنند. این را هم می‌گویند «مهاجرت معکوس». بعضی گزارش‌ها گویای وقوع مهاجرت معکوس در تهران‌اند. به‌خودی‌خود خبر خوبی است. اما فکر می‌کنم اتفاق دیگری هم در حال رخ‌دادن است.
شمار دیگری از تهران‌نشین‌هایی که یا اصالتاً تهرانی‌اند یا از گذشته‌های دور، مثلاً دوسه نسل قبل به این شهر آمده‌اند هم دارند تهران را ترک می‌کنند. عده‌ای از این جماعت دوزیست شده‌اند؛ یعنی مثلاً در شمال کشور یا شهرهایی مثل دماوند، خانه‌ای دست‌وپا کرده‌اند و مرتب از تهران بیرون می‌زنند به هواخوری. اما عدۀ دیگری، تعارف را کنار گذاشته‌اند و رسماً دست خانواده را گرفته‌اند و از این به‌ظاهر شهر زده‌اند به چاک و رفته‌اند پشت کوه.
تا چند سال پیش، خیلی خبری از این کارها نبود. پای صحبت که بود، همه غر می‌زدند که تهران چنین است و چنان؛ اما پای عمل که می‌رسید، یکی از کاروکاسبی‌اش می‌گفت، یکی می‌گفت بچه‌اش باید فلان مدرسه برود و دیگری کس‌وکارش را بهانه می‌کرد. اما دست‌کم سه‌چهار سالی است که عده‌ای تعارف را کنار گذاشته‌اند و دارند خودشان و اهل‌وعیال را نجات می‌دهند.
اگر ذره‌ای به زندگی سالم در آیندۀ این شهر امید بود، رفتن معقول نبود. افسوس که ذره‌ای امید نیست. اشتباهات فاحش شهرسازی همچنان ادامه دارند؛ آن‌هم اشتباهاتی واضح که بی هیچ تخصصی در زمینۀ شهرسازی، می‌شود به احمقانه‌بودنشان پی برد، مثل ساخت بیمارستانی در خیابانی بن‌بست، آن‌هم دیواربه‌دیوار بیمارستانی دیگر و در مقابل چندین ساختمان بلند مسکونی.
هیچ نشانه‌ای از تغییر در کار نیست. شهر به خراب‌آبادی امیدکش تبدیل شده که هر ناشیِ شهرندیده‌ای هم از ده‌فرسنگی می‌فهمد رو به ویرانی است؛ هرقدر هم ساختمان‌های خوش‌رنگ‌ولعاب و ایستگاه مترو و غیره و ذلک اضافه شود.
دور نیست که عده‌ای از کنار خرابه‌های این شهر بگذرند و بگویند تهران حیف شد.