کتابِ خریدنی را باید خرید. با «بعداً» و «پول ندارم» و «تو کتابخونه پیداش می‌کنم» چیزی حل نمی‌شود. می‌شود حکایت من که کتاب ویرایش از زبان ویراستاران را از نمایشگاه کتاب نخریدم و بعد، مجبور شدم از باغ کتاب بخرم. این از این.

دیشب نشسته بودم به خواندن کتاب. چشمم خورد به نامی که برایش لقب «افسانه‌ای» آمده بود: مکس پرکینز افسانه‌ای. کنجکاو شدم بدانم کیست.


با جست‌وجو در گوگل فهمیدم ویراستار بزرگی بوده و آثار همینگوی، فیتزجرالد و وولف را ویرایش می‌کرده است. با کمی بالاوپایین کردن، فهمیدم فیلمی با عنوان «نابغه» (Genius) هم براساس زندگی‌اش ساخته شده است. نشستم به تماشای فیلم.

چیزی که نظرم را جلب کرد، دستِ باز این ویراستار امریکایی بود. در چه؟ در همه‌چیز: از انتخاب اثر گرفته تا تأیید یا رد اثر پیشنهادی، تا کاستن قسمت‌های نه‌چندان کمی از متن و افزودن بخش‌های دیگری به آن، تا... .

دوست دارم روزی برسد که در کشورمان چنین ویراستارانی داشته باشیم: تا این حد توانا، و در این سطح از اختیارات. مناسبات ویراستار و ناشر باید تغییر کند تا هم ویراستاران برای رشد، انگیزه‌ای پیدا کنند و هم ناشران از مشاوره‌های تخصصی بهره‌مند شوند.