یکم. همزه شخصیت دارد. مثل «ی» شل و وارفته نیست. انگار جدی‌تر تلفظ می‌شود. نمی‌شود موقع تلفظ، نادیده‌اش گرفت. نمی‌شود با حرف قبل یا بعد، یکجا تلفظش کرد. خلاصه اینکه یک سروگردن که چه عرض کنم، چند سروگردن از «ی» بلندتر است. شاید سر همین چیزها بود که پدرم از همان اوایلِ سواددار شدنم، تأکید می‌کرد فامیلی‌مان را با همزه بنویسم نه با «ی». من هم که طبق معمول چموشی می‌کردم. به‌خرجم نمی‌رفت. آخر معلممان گفته بود «پاییز» و «آیینه» و کلمات مشابهِ دیگر را همین‌طوری بنویسیم، نه با همزه. اقتدار معلم‌ها آن وقت‌ها خیلی زیاد بود. شاید هم پدر می‌دید ارزش کلنجاررفتن ندارد.

دوم. اوایل دبیرستان که بودم، دیدم کتاب‌های کتابخانۀ پدربزرگم مُهر دارند. نقش آن مهر، کتابی بازشده بود که روی دو صفحه‌اش نوشته بود «کتابخانۀ شخصی حسین گلپور». دلم را برد. پا شدم رفتم بازار. از خانه‌مان در منیریه تا آنجا راهی نبود. پله‌های ورودی مسجد امام را رفتم پایین. همان بغل، دوسه مغازۀ مهرسازی بود. به یکی‌شان سفارش دادم. قرار شد یکی از آن ژلاتینی‌هایش برایم بسازد. هفتۀ بعد، مهرم حاضر بود. اسمم بود و فامیلی‌ام. اتوماتیک بود؛ یعنی نیازی به استامپ نداشت. مال ترکیه بود، مارک سرداش. جوهر اضافه هم گرفتم، تروداتِ تایوانی. می‌شود دوازده‌سیزده سال پیش. تأکید کرده بودم فامیلی‌ام را با «یی» بنویسد، نه «ئی». گوش کرده بود. هنوز دارمش. روی هر کتاب تازه‌ای هم می‌زنمش. چک هم اگر بکشم، باید کنار امضایم باشد.

سوم. سرباز نشسته بود پشت سیستم. داشت مشخصات خودم و موضوع طرحم را وارد می‌کرد. همان اول کاری پرسید: «میرفخرائی را با همزه بزنم یا با ی؟» چند سال بود کسی این را نپرسیده بود. گفتم «همزه» و بعد فکر کردم به اینکه همزه شخصیت دارد؛ شل و وارفته نیست. در شناسنامه و کارت ملی‌ام هم که همین‌طور نوشته‌اند. حالا مهرم با همزه نیست، خب نباشد.

نمی‌دانم. لابد پدرم اگر بفهمد، در دلش می‌خندد.