دوست ندارم خواب کسی را بپرانم. قبلاً دوست داشتم؛ اما مدت‌هاست دست برداشته‌ام از این کار. به این نتیجه رسیده‌ام که آدمِ خوابیده کم‌خطرتر است تا بیدارِ بدخواب. بدخواب، بدعنق می‌شود. حالا بیا و درستش کن. یکباره حالی‌به‌حالی می‌شود. این دفعه لایعقل‌تر، می‌زند همه‌چیز را به‌هم می‌ریزد. مگر مریضم؟

جای شکرش باقی است که شرط «احتمال تأثیر» برقرار است. بدبینی‌ام هم باعث می‌شود این احتمال به صفر میل کند. اگر این‌طور نبود که چیزی باقی نمی‌ماند از وجودم. همه‌اش خرج بندکردن به این‌وآن می‌شد. خستگی‌اش می‌ماند و جای زخم‌هایش می‌سوخت. چه کاری است؟ به‌قول آن فرزانه، «مگر دیوانه‌ام؟»

وقتی دست برمی‌داری از کلنجاررفتن، آسوده می‌شوی. آسوده یعنی سبک‌بار، خاطرجمع، آرمیده. می‌گفت کسانی که در زندگی به‌دنبال کمترین آسیب‌اند، فرسنگ‌ها عقب‌ترند از آن‌هایی که به‌دنبال بیشترین منفعت‌اند. این حرف‌ها نیست. این‌ها مال ازمابهتران است که نای یک و فقط یک نابسامانی از نابسامانی‌های این حوالی را هم ندارند. نفسشان از جای گرم بلند می‌شود. دلشان خوش است و سرشان گرم. لاکردارها خوش می‌خورند و خوش می‌پوشند و خوش می‌نشینند.

می‌گفت: «می‌گویم؛ اما باید بماند در سرت و دم بکشد.» حالا من هم باید بمانم و دم بکشم. تو هم باید بمانی. دم که کشیدی، از تاریکی قوری سرازیرت می‌کنند به روشنای استکان. زیبارویی، مه‌لقایی، لب‌شکرینی، چیزی هم پیدا می‌شود و لاجرعه سرت می‌کشد و تمام. نشد هم فدای سرت. می‌مانی و رنگ می‌اندازی. جاافتاده‌تر که شدی، بالاخره بیرون می‌زنی. خبری از زیبارو هم اگر نبود، می‌روی و خستگی از تن وامانده‌ای می‌گیری.

باش و بمان. درست می‌شود. درست هم نشد، درست می‌شوی.