«سوای همه‌ی کارهایی که انجامِ آن‌ها را بر عهده گرفته‌ییم، سری هم به یک اَثَرگاه می‌زنیم.»
«موزه. همه می‌گویند موزه.»
«من نمی‌گویم. اَثَرگاه. هم فارسی هم با معنی. من از واژه‌های بیگانه بیزارم؛ آن واژه‌هایی که در عصر استعمار به ما تحمیل شده است مثل جای پای اجنبی‌ست روی فرهنگِ ملی ما. جای پای گِلی، کثیف و متعفن به‌دلیل آلودگی، روی یک پیراهن کاملاً سفیدِ معطر. چندشم می‌شود. یاد آن جاهلی می‌افتم که گفت زبان فارسی ظرفیت ندارد، و به همین دلیل هم می‌خواست به میهنش خیانت کند.»

یک عاشقانهٔ آرام، نادر ابراهیمی (با حفظ رسم‌الخط نویسنده)