از این به‌بعد، وقتی بعد از مدتی کسی را ببینم که باورهایش تغییر زیادی کرده است، به این فکر می‌کنم که چه مسیر پرپیچ‌وخمی پشت سر گذاشته است. به این فکر نمی‌کنم که شب خوابیده و صبح که بلند شده، انسان دیگری بوده است.

به این فکر می‌کنم که چه نگرانی‌هایی از سر گذرانده و لابد چه سخت توانسته است از پس آن‌ها بربیاید. به این فکر نمی‌کنم که خوشی زیر دلش زده و به‌خاطر اوضاع زمانه است که این‌همه «رنگ» عوض کرده است.

به این فکر می‌کنم که چقدر با خودش و احتمالاً دیگران سروکله زده و خسته شده است. به این فکر نمی‌کنم که خواسته است خودش را در آغوش باز جماعتی جا کند یا اسم‌ورسمی به‌هم بزند یا از زدن ساز مخالف نصیبی ببرد.

به این فکر می‌کنم که در ادامه به کمک و نه دخالت من، نیازی دارد یا نه. به این فکر نمی‌کنم که این تغییر، اگر تغییر «بد»ی باشد، چقدر غم‌انگیز و ترحم‌آمیز است و لابد چقدر هم ناتوانم از یاری‌.

به این فکر می‌کنم که اراده و اختیار آدمی شگفت‌انگیزتر از چیزی است که گمان می‌کنم. به این فکر نمی‌کنم که این‌همه تغییر را در واژگان مبتذلی مثل «وادادن» خلاصه و خیال خودم و دوروبری‌هایم را راحت کنم.

و بالاخره به این فکر می‌کنم که آدمی آمیزه‌ای است عجیب از هزاران‌هزار کنش نظری و عملی. به این فکر نمی‌کنم که کوتاهیِ فکرم را با تشبیه انسان به کارخانه‌ای با «ورودی»، «عملیات» و «خروجی» جبران کنم. آدم آدم است. متوجهی؟


«باور» در خط نخست از این نوشته، لزوماً دلالت دینی یا سیاسی ندارد.