ارباب سرت سلامت؛ اما عن‌قریب باز از این‌سو و آن‌سوی مملکت خبر می‌آید: فلان خانه بر اثر انفجار بنزین‌هایی که سکنه از ترس گرانی ذخیره کرده بودند، سوخت و خاکستر شد. می‌شود عین شب سهمیه‌بندی. یادت هست جماعت چه صفی کشیده بودند پشت پمپ بنزین‌ها؟ چرا؟ چرا ندارد قربان قدت. همین چند روز پیش یکی از همین نامسئولان در تلویزیون درآمد که خبر گرانی بنزین صحت ندارد و تکذیب می‌شود. خودت هم که می‌دانی، چیزی که تکذیب شود در این خراب‌آباد، به هفته نمی‌شود که تصدیق می‌شود؛ آن‌هم چه تصدیقی!

مادر زوجه می‌گفت آن وقت‌ها چون بنزین شده بود خدا تومان، از چهارراه پارک‌وی (بله ارباب، مستحضرید که آن وقت‌ها خبری از پل نبود) خلاص می‌کرده و یکراست تا خود توحید می‌رفته، بلکه کمتر بسوزاند آن لامسب را. این‌ها همین را می‌خواهند ارباب. ما هم که رمه‌ایم. باید بخواهیم.

گرانی امان می‌بُرد ارباب! امان می‌بُرد. هوش‌وحواس به‌جا نمی‌گذارد. آمدم از این دیجی‌چی‌چی برای طفلم پوشک بگیرم، خلق‌الله در آنی و کمتر از آنی زدند و بردند و همه‌جوره‌اش «ناموجود» شد. ارباب به‌نظرم این‌ها می‌خواهند خودمان هم ناموجود شویم. می‌خواهند فقط وجود ذیجود خودشان بماند و بس! هیچ! ناچار راه افتادیم از این مغازه به آن مغازه که مارک چی‌چی‌فیکس پیدا کنیم که این بنده‌زاده، طفلکی پروپاچه‌اش سرخ نشود.

آن یکی گذاشت و رفت بریتانیا به دکتری‌خواندن، این یکی هم راه کانادا را پیش گرفت و شیره مالید سرمان که برمی‌گردد. مگر مغز خر خورده باشد! ارباب بیا و دست ما را هم بگیر، جایی آن گوشه‌ها جامان بده و با خودت ببر. من که می‌دانم، تو هم بمان نیستی. یعنی بخواهی هم نمی‌گذارند. خودم گفتم بمان؛ اما شکر خوردم جان جدت. نمان. نمان ارباب. حیف نیستی؟