جناب مصطفای ملکیان می‌گوید: «من ذاتاً روحیۀ مریدشدن ندارم. پدرم از بچگی برای اینکه من و برادرم را از این روحیه دور نگه دارند، می‌گفتند من وقتی یک روحانی خیلی نورانی می‌بینم، اول نتیجه‌گیری[ای] که می‌کنم، این است که این روحانی الان از حمام آمده بیرون! نتیجه‌گیری دیگری نمی‌کنم.» (+)
همین است دیگر. وقتی رنگ تقدس به کسی/چیزی می‌زنیم که نباید بزنیم، نتیجه‌اش می‌شود اینکه دیگر یارای نقدکردنش را نداریم. یارای نصیحت‌کردنش، یعنی خیرخواهی برای او را هم نداریم. دیگر خیرش را نمی‌خواهیم؛ اگرنه کم‌وکاستی‌هایش را گوشزد می‌کردیم.

حال چرا مقدس‌سازی می‌کنیم؟ چون به‌دنبال اطمینانیم و از شک در هراس. می‌ترسیم تفکر انتقادی یکباره بنای معتقداتمان را فروبریزد. آن وقت چه کنیم؟ دستمان به کجا بند باشد؟ ازاین‌گذشته، راحت‌طلبیم. چرا؟ چون وقتی مقدس‌سازی می‌کنیم، آن شخص/شیء مقدس، به‌جای ما فکر می‌کند و ما را از زحمت فکرکردن خلاص می‌کند. چه بهتر از این؟ مرید و مرادی مسکّن که نه، مخدر قدرتمندی است که بسیاری‌مان نمی‌خواهیم به این راحتی کنارش بگذاریم.

البته ناگفته پیداست که مقدس‌شده‌ها هم خوش ندارند این خُلقمان را عوض کنیم. بس که حقیرند طفلکی‌ها.