فکر می‌کنم اگر روزی بتوانم بر سرسخت‌ترین وسوسه‌ها هم غلبه کنم، آخرینشان این است: وسوسۀ انجام هم‌زمان دو یا چند کار. بس که یادمان داده‌اند باید یک گام جلوتر از زمان باشیم، در طول انجام هر کار، مشغول زمینه‌چینی برای کار(های) بعدیم. نتیجه می‌شود اینکه مرتب کار«ها»یی برای انجام داریم و چون می‌ترسیم زمان کم بیاوریم، تلاش می‌کنیم با هم انجامشان بدهیم.

انجام درست کار برای من، مستلزم «حضور» است؛ یعنی اگر در کاری حاضر نباشم، آن کار را انجام‌شده نمی‌دانم؛ شاید طی‌شده یا تمام‌شده بدانم، اما انجام‌شده، نه. مشغول‌شدن به چند کار‌، آن‌هم به‌صورت هم‌زمان، جلوِ حضور را می‌گیرد و نمی‌گذارد کارها انجام شوند. بنابراین معتقدم خیلی کم کار انجام می‌دهم. بودن اگر نباشد، انجامی هم در کار نیست.