ضیاخان باذوق بود.  زبدۀ دیوان خواجه حافظ به‌انتخاب «دانشمند فقید، مرحوم ذکاءالملک فروغی» و به‌خط زرین‌خط را از کتابخانۀ سروش تبریز «ابتیاع» کرده بود به‌قول خودش. «هو الحافظ»ی اولش نوشته بود و مکرر از رویش می‌خواند. خودش هم گاهی شعری می‌گفت (مثل شعری که بنابه وصیتش دادیم روی سنگ قبرش بکَنند، با این مطلع: در مُلک تو آمدیم بی چون‌وچرا/وز مُلک تو می‌رویم بی برگ‌ونوا...)، گاهی هم خطکی می‌نوشت، هرچند نه به‌قاعده و بی‌اشکال. مصدقچیِ حسابی و حقی هم بود. تا روز آخر،‌ آن عکسی که درش مصدق را مردم روی دست گرفته‌اند جلوی چشمش در کتابخانه بود.

مرحوم مصدق

عکس دیگری هم از مصدق داشت که داده  بود قابش کرده بودند و گذاشته بود روی طاقچۀ مهمان‌خانه، طبقۀ بالا.

چند وقت پیش خطاط محترمی که نوشته‌های ضیاخان را سپرده بودیم دستش وارسی کند، رباعی بانمکی بینشان پیدا کرد و برایمان فرستاد. ظاهراً پیرمردی در وصف آغامحمدخان و در حضور خودش خوانده بوده این شعر را.

نه عقل تو را که وصف عالی‌ت کنم
نه فهم تو را که حرف حالی‌ت کنم

نه ریش تو را که ریشخندت سازم
نه [...] تو را که [...]‌مالی‌ت کنم

خدا شاعر و خطاط را بیامرزد.