گفتنی‌ها داشتم از آموزشیِ سربازی، از پادگان ۰۱ تهران، از چه و چه؛ اما هیچ نمی‌گویم و می‌گذرم.
از همه‌چیز می‌گذرم، جز یک چیز، و آن، نه تلخی، که شیرینی محض است: آغاز آشنایی با دوستی فکور.
شاید تنها برکت این دوره بود این هم‌نشینی و هم‌صحبتی.
گفتیم و شنیدیم، از نواندیشی و سنت‌گرایی، از سلامت روان و اخلاق‌گرایی، از مرگ‌آگاهی و فقدان‌باوری، از کارآمدی دین و باورمندی یا ناباورمندی به حاکمیت دینی، و... .
پرسیدم و پاسخ شنیدم. آموختم و در دلم نشاندم.
آرامش دیدم و امید چیدم و ادب چشیدم.
حتی اگر دیگر موفق نشوم این اندیشه‌مرد را ببینم، با دلخوشیِ این سی‌وچند روز، تا پایان عمر خواهم زیست.
از دل آن‌همه تلخ‌کامی و خودفریبی، خوش نصیبی بردم!
شکرت خدا.