و در بنی‌اسرائیل دو دوست بر کوه عبادت کردندی.

یکی به شهر آمد تا چیزی خرد. چشم وی بر زنی خراباتی افتاد.

عاشق شد و درماند

و با وی به هم بنشست.

چون چند روز برآمد، آن دیگر به طلب وی بیامد و حال وی بشنید.

به نزدیک وی شد. وی از خجلت گفت: «من تو را نمی‌دانم.»

گفت: «ای برادر،

دل مشغول مدار که مرا بر تو هرگز آن شفقت و دوستی نبوده است که اکنون هست»

و دست به گردن وی درآورد و وی را بوسه همی داد.

چون آن شفقت از وی بدید و بدانست که از چشم وی نیفتاده است،

برخاست و توبه کرد و با هم برفتند.


کیمیای سعادت، ابوحامد غزالی طوسی