مرد نشسته و دارد دربارۀ این داد سخن می‌دهد که «بهترین کار واسۀ زن اینه که بچه‌ش رو بزرگ کنه» و «این مادرای جدید بچه رو می‌ذارن مهدکودک و طفلک با کلی مریضی برمی‌گرده خونه» و «حالا فرصت برای تحصیل و کار هست؛ اما بچه یه بار بچگی می‌کنه» و چه و چه.

چند قدم آن‌طرف‌تر، زن نشسته و دارد از دخترش تعریف می‌کند که بله، فلانی از نمی‌دانم کدام کشور پذیرش فرصت مطالعاتی گرفته و چنین و چنان. پشتش هم می‌گوید: «منتها متأسفانه باردار شد و دیگه نتونست بره.»

تکلیفمان با زن و زنانگی روشن نیست و فقط «خیال» می‌کنیم هست؛ درست مثل خیلی چیزهای دیگری که باز خیال می‌کنیم تکلیفمان با آن‌ها روشن است، و نیست. جایی میانۀ دریافت درونی و انتظار بیرونی دست‌وپا می‌زنیم و سرآخر، هم از این می‌مانیم و هم از آن. چگونه باید بود؟ چطور باید زیست؟