رفته بودم پی آخرین کارهای سربازی. مصطفی را دیدم.

از حال بچه‌ها پرسیدم. سری تکان داد و ساکت شد. بعد گفت شاید ده‌ها نفر از آن جمع، گذاشته‌اند و رفته‌اند: یکی کانادا، یکی ایرلند، یکی آلمان، یکی کوفت، یکی زهرمار،‌ یکی درد بی‌درمان! اه.

جگرم سوخت در این دو سال، در حسرت جوان‌هایی که گذاشتند از این کشور رفتند.

و چرا نروند؟

آه، آه، آه.

و مصطفی نشست روی صندلی و تا چند دقیقه بعد، همین‌طور سرش را بین دو دستش گرفت.