انگار هر دوره‌ای از زندگی فراغت‌هایی دارد. منظورم فراغتی است «مخصوصِ» آن دوره از زندگی، که بعدها به‌تدریج یا دفعتاً از بین می‌رود. برای هر دوره از زندگی‌ام، مثال‌ها و مصداق‌هایی دارم از این فراغت. در دورۀ فعلی زندگی‌ام هم حتی چنین فراغتی را می‌توانم بیابم. ازدست‌رفتن این فراغت‌ها گاه بار بزرگی می‌شود از اندوه، و روی خاطرم سنگینی می‌کند. بعد، خودم را دل‌داری می‌دهم که افسوس گذشته را نباید خورد و چه و چه. اندوه و افسوس اما باقی است. مثل همیشه، راه درازی است از دانستن تا دریافتن، از عقیده تا ایمان.

«چه کنم که در آینده حسرت گذشته را نخورم؟» درحال‌حاضر، سؤال محوری زندگی‌ام این است.