پدرش گفته بود نیاید ایران، بماند افغانستان پیش مادرش و خواهرها و برادرهایش. گوش نکرده بود. خیال کرده بود بزرگ شده. با خودش گفته بود می‌روم ایران، کمک بابا. با مصیبت آمده بود. پانزده روز طول کشیده بود تا برسد. می‌گفت هر روز یک بطری آب‌معدنی بزرگ بهشان می‌داده‌اند با یک نان بربری، پشت کامیون، چپیده در هم. رسیده بود خلاصه با مکافات.

مدتی که ماند، برخورد هم‌سالانش در ایران باعث شد حسابی توی ذوقش بخورد. عصرها که می‌خواست با بچه‌های کوچه هم‌بازی شود، دستش می‌انداختند و راهش نمی‌دادند، آن‌قدر که چند باری بغض‌کرده دیدمش، و یک بار هم گلاویز با یکی‌دو تا از همان بچه‌ها. عاقبت تاب نیاورده بود و به پدرش گفته بود می‌خواهد برگردد افغانستان، پیش مادرش. هوای خواهرها و برادرهایش را کرده بود، هوای مزرعه‌شان و بوی خوشه‌های گندم را. 

اما پدرش با شنیدن حرف‌هایش از کوره دررفته و درآمده بود که «مگه نگفتم نیا؟ گفتم یا نگفتم؟» و پاسخ شنیده بود که «غلط کردم، می‌خوام برگردم». اما «غلط کردم» را پدر نمی‌فهمید. گرفتش زیر باد کتک. آن‌قدر زد و زد و زد که خسته شد. با چه زد؟ با سیخ! سیاهش کرد طفل معصوم را. بعد،‌سیخ‌های کج‌وکوله را به‌خیال خودش صاف کرده بود و گذاشته بود سر پله.

سیخ‌ها