کتاب پروازی

به‌توصیۀ یکی از دوستانم، می‌خواهم جزء از کل را بخوانم. به کتابخانه می‌روم و از کتابدار می‌خواهم بگوید کتاب موجود است یا نه. خانم کتابدار قبل از اینکه بگردد، می‌گوید: «آره، داریم. اتفاقاً تازه هم اومده. بذارین بگم کجاست.» بعد نام کتاب را وارد می‌کند و شمارهٔ ثبتش را می‌دهد. می‌روم و هرچه می‌گردم، پیدا نمی‌کنم. برمی‌گردم پیش کتابدار. این بار خودش می‌آید و دنبال کتاب می‌گردد. او هم مثل خودم، پیدا نمی‌کند. می‌گوید: «باید باشه؛ چون امانت نبردنش.» اما خب، نیست.

آخرسر ناامید می‌شود و می‌گوید: «این هم لابد پروازی شده.» می‌پرسم: «پروازی؟» می‌گوید: «آره، کتاب‌هایی که جدید می‌آد، بعضی وقت‌ها بدون اینکه کسی امانت بگیره از کتابخونه خارج می‌شه و بعد از یه مدتی برمی‌گرده. بهش می‌گیم پروازی.»

چه جالب. «استاد پروازی» و «استاندار پروازی» شنیده بودیم؛ اما کتاب پروازی نشنیده بودیم. این هم از کتاب‌خوان‌هایمان. باز دمشان گرم که اگر می‌برند، برمی‌گردانند؛ برنمی‌دارند برای خودشان و میراث‌برهایشان.

  • چهارشنبه ۳۰ آبان ۹۷

از ناامیدان

دلم برای دانش‌آموزهای کلاسم می‌سوزد، برای این نوــ‌جوان‌ها.

هرچه باشد، ده‌یازده سالی از من کم‌سن‌ترند.

حقشان است که امیدوار باشند. حقشان است که چشمشان به آینده باشد.

تقصیری ندارند اگر در کلاس، از هرچه می‌گوییم و می‌شنویم، به کژی و کاستی و تنگنا می‌رسیم.

تقصیری ندارند اگر من خودنگهدار نیستم و نمی‌توانم نگویم.

حق ندارم مأیوسشان کنم، و می‌کنم.

حقشان است که امیدوارانه زیست کنند، و نمی‌کنند.

و سهم من کم نیست در این بدی و بدبینی.

هیچ بعید نیست کسی کورسویی ببیند و پِیَش را بگیرد و به روشنایی برسد.

حق ندارم این جویندگی را بکاهم، و می‌کاهم.

نه دامی‌ست نه زنجیر، همه بسته چراییم

چه بندست و چه زنجیر که برپاست، خدایا

  • دوشنبه ۲۱ آبان ۹۷

کافریم به آن علی و زهرا

خبرنگار با یکی از مسئولان ساخت‌وساز در عتبات عراق مصاحبه می‌کند.
با هم می‌روند به صحن حضرت زهرا در نجف.
آقای مسئول دستش را می‌گذارد روی یکی از ستون‌ها و می‌گوید: «از این نوع مرمر، مرغوب‌تر، توی کل دنیا پیدا نمی‌شه.» بعد هم انگار بخواهد این فتح‌الفتوح را با جمله‌ای تکمیل کند، می‌گوید: «بالاخره شأن حضرت زهرا باید رعایت می‌شد.»
پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت. پناه بر خدا از جهالت.
کافریم به آن علی و زهرایی که شأنشان به سنگ‌های مرمر امثال تو وابسته باشد.

  • يكشنبه ۶ آبان ۹۷

آدم زورش می‌آد

گام بلندی برمی‌دارد.

بعد می‌گوید: «حرص بخوری، همینه، حرص نخوری هم همینه.»
بعد می‌گوید: «حرص نخوری، حداقل سالم می‌مونی.»
بعد می‌گوید: «...ولی آدم زورش می‌آد.»

گام کوتاهی برمی‌دارد.

و حرص می‌خورد.

  • چهارشنبه ۱۸ مهر ۹۷

چرا علوم‌انسانی؟

هر سال، در اولین جلسۀ کلاسم، از بچه‌ها می‌پرسم چرا رشتۀ انسانی را انتخاب کرده‌اند. می‌خواهم بدانم چقدر اختیار داشته‌اند در این انتخاب و تا کجا حاضرند از انتخابشان دفاع کنند. پاسخ‌هایشان گاهی مأیوس‌کننده است و گاهی آموزنده: از «ریاضی‌مون خوب نبود» یا «انسانی آسونه» گرفته تا «موضوعات علوم‌انسانی باحال‌تره» و «مملکت پر دکتر و مهندس شده و دیگه نون تو علوم‌انسانیه».

امسال اما در پاسخ به این سؤال، یکی از دانش‌آموزها حرفی زد که مرا به فکر فرو برد: «آقا، چرا علوم‌انسانی نه؟ اصلاً چرا این رو می‌پرسین؟ اگه ما ریاضی یا تجربی بودیم هم می‌پرسیدین؟ نمی‌پرسیدین که.» طوری حرف می‌زد که انگار سؤالم ناراحتش کرده است. اولین بار بود که با چنین پاسخی مواجه می‌شدم و برایم جالب بود. گفتم: «خب ممکنه بعداً بگن هوشتون به ریاضی نمی‌رسیده یا چه می‌دونم، مثلاً پزشکی که باکلاس‌تره، و از این حرف‌ها.» گفت: «کی گفته؟ ینی فهمیدن منطق و فلسفه، کمتر از ریاضی و شیمی فکرکردن و هوش می‌خواد؟ یا مثلاً یه روان‌شناس حرفه‌ای، جایگاهش پایین‌تر از یه دکتره؟» طوری حرف می‌زد که انگار دارد از حیثیتش دفاع می‌کند. 

علوم‌انسانی از این دانش‌آموزها کم دارد. همین‌ها را هم اگر ما معلم‌ها درک نکنیم و راهشان را هموار نکنیم، می‌شوند مثل بقیه. علوم‌انسانی دانش‌آموز خودش را می‌خواهد، دانشجوی خودش را می‌خواهد، استاد و متن خودش را هم می‌خواهد. علوم‌انسانیِ ناچاری، چاره‌ساز نیست.

  • يكشنبه ۸ مهر ۹۷

چه می‌شود واقع‌نگر باشیم؟

یکی از تجربه‌های شیرینم در ویراستاری، ویرایش این کتاب بود. فارغ از نگاه‌های گاه آشکارا لیبرالیستیِ نویسندگان، می‌شود این کتاب را خواند و از نکته‌سنجی پدیدآورانش لذت برد. خواند و فهمید وضع دنیا درمجموع، تکرار می‌کنم، درمجموع، رو به بهبود است. البته که نگاه نویسندگان عمدتاً کمّی است؛ اما با همین نگاه هم می‌شود فهمید که خیلی از منفی‌نگری‌ها هیجانی است و ریشه در واقعیت ندارد.

نویسندگان، کتابشان را این‌طور معرفی می‌کنند:

  • چهارشنبه ۲۱ شهریور ۹۷

این وسوسۀ دیرپا

فکر می‌کنم اگر روزی بتوانم بر سرسخت‌ترین وسوسه‌ها هم غلبه کنم، آخرینشان این است: وسوسۀ انجام هم‌زمان دو یا چند کار. بس که یادمان داده‌اند باید یک گام جلوتر از زمان باشیم، در طول انجام هر کار، مشغول زمینه‌چینی برای کار(های) بعدیم. نتیجه می‌شود اینکه مرتب کار«ها»یی برای انجام داریم و چون می‌ترسیم زمان کم بیاوریم، تلاش می‌کنیم با هم انجامشان بدهیم.

انجام درست کار برای من، مستلزم «حضور» است؛ یعنی اگر در کاری حاضر نباشم، آن کار را انجام‌شده نمی‌دانم؛ شاید طی‌شده یا تمام‌شده بدانم، اما انجام‌شده، نه. مشغول‌شدن به چند کار‌، آن‌هم به‌صورت هم‌زمان، جلوِ حضور را می‌گیرد و نمی‌گذارد کارها انجام شوند. بنابراین معتقدم خیلی کم کار انجام می‌دهم. بودن اگر نباشد، انجامی هم در کار نیست.

  • سه شنبه ۱۳ شهریور ۹۷

تئوریزه‌کردن احمقانۀ فرافکنی

گاه افسوس می‌خورم که این چه اباطیلی است که باید به‌اسم کتاب جامعه‌شناسی به خورد بچه‌های دبیرستان بدهم. کتاب آموزش‌وپرورش دست‌کم در بعضی قسمت‌ها، منبع نابی است برای بازتولید جهل مرکب. تنها چیزی که امیدبخش است، رویکرد عالمانۀ مدرسه است که دست معلم را برای کاستن از نقش کتاب در کلاس، باز گذاشته است. این شما و این هم بخشی از کتاب جامعه‌شناسی سال یازدهم انسانی. شما را به‌خدا، احمقانه‌تر از این هم می‌شود فرافکنی را تئوریزه کرد و نسلی را بی‌مسئولیت بار آورد؟

  • شنبه ۲۷ مرداد ۹۷

مسکّن که نه، مخدر

جناب مصطفای ملکیان می‌گوید: «من ذاتاً روحیۀ مریدشدن ندارم. پدرم از بچگی برای اینکه من و برادرم را از این روحیه دور نگه دارند، می‌گفتند من وقتی یک روحانی خیلی نورانی می‌بینم، اول نتیجه‌گیری[ای] که می‌کنم، این است که این روحانی الان از حمام آمده بیرون! نتیجه‌گیری دیگری نمی‌کنم.» (+)
همین است دیگر. وقتی رنگ تقدس به کسی/چیزی می‌زنیم که نباید بزنیم، نتیجه‌اش می‌شود اینکه دیگر یارای نقدکردنش را نداریم. یارای نصیحت‌کردنش، یعنی خیرخواهی برای او را هم نداریم. دیگر خیرش را نمی‌خواهیم؛ اگرنه کم‌وکاستی‌هایش را گوشزد می‌کردیم.

  • پنجشنبه ۱۸ مرداد ۹۷

خب بگذار بگیرد

کار، کار آلمان است.

خب بگذار بگیرد.

چه فرقی می‌کند این پادشاه باشد یا آن؟

برای ما که می‌خواهیم یک لقمه نان بخوریم و سرمان را بگذاریم، چه هیتلر، چه روزولت، چه شاه.

خر همان خر است؛ فقط پالانش عوض می‌شود.

من ایرانی‌ام. دلم برای مملکتم می‌سوزد.

اما ببین چه وضعی شده که آدم می‌گوید بیایند بگیرند و از بدبختی نجاتش بدهند.


سمفونی مردگان، عباس معروفی
  • چهارشنبه ۱۷ مرداد ۹۷